
... البته مشکلی که من با اون سر و کله می زنم مشکل انتخابه ... انتخابی برای زندگی! ... بین خواسته های خودم و باورهای این ملت عجب فاصله ای احساس می کنم. گاهی فکر می کنم نکنه من کمبودهایی دارم یا از کره دیگری آمدم که مثل این جماعت نمی تونم فکر کنم. مشکل من با این جمله است: " این نشد یکی دیگه! " آیا واقغا باید من هم به چنین باوری برسم که انتخاب شریک زندگی یعنی این. یعنی خرید کالا ٬ یعنی پسندیدن و چانه زنی ٬ یعنی قبول این نکته که این کار بگیر نگیر داره ٬ یعنی اینکه قبول اینکه کار دختر جماعت همان دل گرفتن و ناز کردنه چه تحصیل کردش و چه معمولیش! ... گاهی فکر می کنم بین یک فاجعه و یک زندگی بهتر گیر افتادم. یکی تو رو مجبور می کنه که دوسش داشته باشی و بعد میذاره می ره و یکی دیگه با نگاه های ملتمسانه اش عاطفه گدایی می کنه و دیگری التماس دوست داشتن و دوست شدن داره! با یک نگاه الکی خودشو شیفته نشون می ده و با یک حرف الکی می ره سراغ یکی دیگه ... من میگم: فطرت چیزیه که داده خالقه ٬ اگه نقصی است تدبیر خالقه ... خوب گاهی باید گذاشت و گذشت و سرنوشت را به دست آنی سپرد که آستین بالا زده تا با این آزمایش و امتحان در را نشان بدهد حتما که نشان می دهد. حداقل به گفته دوستم که گفت: سهم توام در جایی و در زمانی محفوظه که به نوبش می رسی. زیاد دست و پا نزدن. من همیشه و هر زمان از وقتی که انتخاب اولتو دیدم دعا می کردم که ای خدا نذار این کار صورت بگیره. می دونی چرا: چون تو یکی را انتخاب کرده بودی که عکس خودت بود. حداقل سهم من این بود که وقتی تو را با شریک زندگیت می بینم به خودم افتخار کنم ولی تو با این انتخابت این سهم را از من گرفته بودی. تو حتی عشقت را طوری جار زدی که همه محل دونستن! اگه اونا اینو می فهمیدن ٬ می فهمیدن که تو چه قد به اون علاقه داری و عاشقشی ٬ اما نفهمیدن پس بسپار به اونی که تو رو دوست داره و نذاشت با اون همه تلاش و عشق حتی در خانه طرف باز بشه و وقتی هم باز شد رسم بی فرهنگی و بی ادبی را نشونت داد تا بدونی با کی طرفی. من به سهم خودم خوشحالم و تو هم خوشحال باش چون تو به غیر از خوشبختی او چیزی تو سرت نبود پس بذار با اونی که می خواد خوشبخت باشه. او اگه به خودش و نگاهاش ارزش می گذاشت می دونست که نباید چنین می کرد. پس خدا را شکر!!
... خوب شاید زندگی و سهم من همینه! اما چه خوب که چنین باشد که ما با نگاهامون دل کسی را نلرزانیم و اگر چنین کردیم حداقل رسم وفا را به جا آوریم و اگر رسم عاشقی بلد نیستیم حداقل ادای ان را در نیاوریم...
... باز که نمی شه قضاوت کرد شاید رسم شیطنت تو چنین بوده ... خوب این دنیا نشد اون دنیایی هست که باید جواب داد.
... ساعت ۲۳:۴۴ دقیقه است. گاهی برای آرامش و تسکین درد و آرامش فکر باید به بعضی از چیزا پناه برد. من پناه بردم در این شب به کتاب خدا و گفتم ای خدا چیکار کنم؟ بگذارم و بگذرم و منتظر تو باشم تا ببینم چی میشه؟ جواب داد:
|
نتیجه استخاره: |
اختیار با توست |
|
|
توضیح: |
و لیکن ترک عمل بهتر است از انجام آن. |
|
|
سوره: |
بقره |
|
|
آیه: |
106 |
|
|
صفحه: |
17 |
... خدا هم دستمان را گذاشت تو پوسته خربزه!!![]()
مطلب را به بالاترین بفرستید:

اگه دختر بودم...
می شدم من قاضی
تا بپرسم،من از قاضی مرد
که چرا؟
دیه ام نصف شماست؟ در جهانی که تساوی برپاست
باشما حق طلاق، ننگ بیوه اما،این چرا سهم ماست؟
لیک با این همه درد
من ندیدم دختر،که پشیمان باشد،که چرا دختر شد
با همه کاستی و ظلم و فشار
باز دارد امید،به سرانجام کار
اگه دختر بودم شاید...نمی دانم
کاش دختر بودم.
منبع:خسته ی روز برفی
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به بالاترین بفرستید:

خلاصه خبر: کشف بقایای لشکر گمشده ۵۰ هزار نفری دوران هخامنشیان و کمبوجیه در صحرای مصر!
این خبر را مقایسه کنید با جک های ساخته شده توسط قوم پارس بر علیه سایر اقوام ساکن در ایران.
من نمی دونم این قوم فارس با این تمدن ۲۵۰۰ ساله خود ساخته که گوش فلک را کر می کند چطور نمی تواند یک مسیر یابی مشخصی با این تعداد نفر داشته باشد.
مطلب را به بالاترین بفرستید:

... واقعیت اینه که من در مورد ازدواج مثل خودم فکر می کنم. گرچه دیگه به خاطر شرایط سنی نمی توانم این مراحل را به طور جدی پی بگیرم اما باورم این بود که برای انتخاب یک شریک زندگی بهتره آدم خودش آستیناشو بالا بزنه ٬ اما از دوستایم که ازدواج کردن همه متفق القولند که در زندگی مشترک اصل زیر سقف رفتن مهم و حرف آخرو می زنه ٬ چون آدم تحت شرایط مختلف فکر و واکنش متفاوتی از خود نشون می ده که نه با دوستی و نه با دوران نامزدی نمیشه فهمید ٬ زندگی باید عملا شروع شود تا فهمید که هر دو طرف چند مرده حلاجند. اما باور من:
۱- ایجاد یک حس مشترک و علاقه ابتدایی و کنجکاو گونه برای ایجاد ارتباط بین دختر و پسر.
۲- همراهی و خواستن دو طرف برای شروع ارتباط شناخت گونه با توجه به داشتن یک شناخت کلی از همدیگر و خانواده ها در سطوح فرهنگی ٬ فکری و ...
۳- ایجاد ترتیبی برای رفت و آمد های مشترک بین خانواده ها به خصوص در مراسم های مختلف شادی و عزا و ...
۴- تلاش برای انجام کارهایی که به ایجاد تضادهای فکری و لجبازی های کودکانه بین دو طرف منجر شده تا شخصیت پنهان ایشان قبل از رفتن به زیر سقف مشترک معلوم شود.
۵- مسلما با کارها و سورپرایزهای دیگر که خارج از قواعد و عرف اجتماعی است می توان ٬ توان مدیریتی و میزان علاقه افراد برای رد بحران به وجود آمده را به دست آورد. چون اگر افراد علاقه به از دست دادن هم نداشته باشند مسلما این اشتباهات را قبول کرده و بخشش را سر لوحه خود قرار خواهند داد. در غیر این صورت یک بچه ۱۰ -۱۵ ساله هم می تونه به راحتی به آنچه که مد نظرش است دست یابد.
۶- به نظرات و شناخت دیگران احترام گذاشتن و اجازه ندادن به اینکه نقش اصلی را بازی کند.
۷- زود قضاوت نکنید. زمان و گذشت آن وسیله خوبی برای تصمیم و قضاوت است.
... ماجرای من همه به صورتی ایده آل شروع شد و مسیر خود را طی کرد. اما اشتباهی که من کردم این بود که باور و طرز فکر طرف مقابل آنی نبود که شناخته بودم. علاقه با نگاه ها شروع و ادامه یافت. و چون برای نشان دادن دوست داشتن و علاقه بهانه ای لازم است فارغ از زمان و مکان ٬ متاسفانه آنکه باید این را می فهمید ندانست و به راحتی از آن گذشت. شروع سراشیبی علاقه من از انجا شروع شد اما این باعث نشد تا ادامه ای در کار نباشد و تلاشی دیگر صورت نگبرد اما باید دید دیگران عملا چه فکر می کنند... واقعیت این است که دیگران انطوری نیستند که در ظاهر نشان می دهند به خصوص دخترها ... چون آدمی که نتواند بین نگاه های هرزگی و نگاه های پاک هیچ تفاوتی قایل شود مسلما به درد زندگی نمی خورد مگر اینکه اتفاق دیگری در جریان باشد ... به همین خاطر به هیچ نگاه از جنس مخالف نباید اعتماد کرد ٬ چون شگرد دخترانه ٬ با نگاه ها ٬ یعنی عشوه گری و پسران یعنی کنجکاوی ... به یک دختر چه چیز بهتر از اینکه با نگاهاش یکی را جذب خود کند و در نهایت امار خواستگار را جهت چانه زنی های بعدی بالا برد دامی که من افتادم.

... من نگاهی را پسندیدم که معلوم شد در پشت آن قدرت بازار یابی برای چانه زنی نهفته است. من در یکی از مراحل تحقیق و شناخت حرفی شنیدم که برام نه تنها در نوع خود جالب ٬ بلکه درس خوبی بود: ... در مراحل شناخت یکی از آشنایان دختر گفت: می دونی واقعیت چیست؟ واقعیت اینه که رسم کلی خانوادگی و فامیلی و طایفه ای ما اینه که ازدواج هامون خانودگی و فامیلیه ... و دخترای این طایفه چون این مسئله را می دانند با عشوه گری های خود سعی می کنند با جذب دیگران میزان خواستگار های خودشان را بالا برده و بدین وسیله قدرت چانه زنی های خود را در ازدواج بالا ببرند و به نوعی پز خواستگارهای خود را برای فامیل بدهند. اگه توجه کنی می بینی که چقدر از کودکان این طایفه از اختلالات ژنتیکی رنج می برند. این یعنی نتیجه ۸۰ - ۹۰ درصد ازدواج های فامیلی و سنت و فرهنگ غلط ما. اینا رو گفتم چون می بینم خیلی سمج تشریف دارین.
... واقعیتی که من با تحقیق کمتر گرفتارش شدم ... باید در انتخاب کمی صبور و دقیق بود.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
چرا گرگ برای ترکان مقدس است؟

این افسانه در پی یک جنگ روی میدهد. پس از پایان جنگ تنها یک پسر جوان زنده باقی مانده و یک گرگ ماده با یال آبی آسمانی که آسنا نامیده میشود وی را یافت و از او مراقبت و پرستاری کرد. متعاقب آن آن گرگ آبستن شد و ده پسر نیمانسان-نیمگرگ به دنیا آورد.
درپی آن آسنا رهبر آنان شد و خاندان آسنا را بوجود آورد که این خاندان بر قلمروی گوکتورک و سایر امپراطوریهای کوچنشینهای ترک حکومت کرد.
این افسانه به صورت دیگری نیز روایت میشود: گروهی از سربازان چینی به یک روستای ترکنشین حمله کرده و همه را قتلعام میکنند. یکی از فرماندههان به کودکی رحم کرده، به بریدن دست و پای وی اکتفا میکند و او را نمیکشد. اما پس از مدتی از تصمیم خود پشیمان میشود و باز میگردد تا آن کودک را به قتل برساند. ولی کودک توسط یک گرگ ماده با یال آبیآسمانی که آسنا بود نجات یافتهبود. آسنا از آن کودک پرستاری کرد که همین باعث ایجاد یک نسل نیمانسان-نیمگرگ شد و توسط آشینا ادامه یافت.
آسِنا ماده گرگی افسانهای است که نقش مهمی در اسطورههای قوم ترک دارد . طبق افسانهها نیای خاندان سلطنتی گوک ترکها( توکیوها / توروکوها) از این ماده گرگ بوجود آمدهاند . برای همین در سالنامههای چینی وقتی از بزرگان گوک ترک سخن گفته میشود اول نام آنها با آشینا / آسنا آغاز میگردد که حاکی از تعلق این افراد به این موجود مقدس و آسمانی است . دراسناد کشف شده ازمنابع باستانی چین که مربوط به ۳۳۰ سال قبل از میلاد مسیح میباشند با قدیمی ترین شکل افسانه آسنا که داستان بوجود آمدن قوم ترک را شرح میدهد مواجه میگردیم .شرح این منبع قدیمی از این قرار است : قوم ترک یکی از شاخههای هیونگ – نوها بودند . نام نژاد حاکم آ - سه - نا بود . آنها ارتش مجزّایی برای خودشان تشکیل دادند اما بعدها توسط یکی از اقوام همسایه شکست خوردند . بجز یک پسر بچه ده ساله سایر اعضاء قبیله قتل عام گردیده بودند . هیچ کدام از سربازان دشمن جرأت کشتن این کودک را پیدا نکرده بودند . آنها دست وپای پسرک را بریده و او را به باتلاقی انداخته بودند . گرگی که در آنجا زندگی میکرد با گوشت حیواناتی که شکار میکرد از کودک مراقبت نمود . بدین ترتیب کودک بزرگ شد و با آن ماده گرگ جفت گردید . گرگ از او حامله شد . پادشاه دشمن از زنده بودن کودک مطلع شد و دوباره افرادش را برای کشتن او فرستاد. افراد دشمن از کشتن گرگی که به همراه پسر بود منصرف شدند. ماده گرگ فوراً به غاری در بالای کوهی که در شمال شرقی کائو چانگ ( تورفان ) قرار داشت فرار کرد . در داخل غار جلگه وسیعی با علفزارهای بلند قرار داشت که در بین کوهها محصور شده بود . ماده گرگ در این مکان ۱۰ نوزاد پسر بدنیا آورد . وقتی پسربچهها بزرگتر شدند به بیرون رفته و اقدام به ربودن دخترانی از اقوام همسایه نمودند . سپس با آنها ازدواج نمودند . این دختران از آنها حامله شدند و فرزندان هر کدام از آنها نامی را برای قبیله خود برگزیدند . نام یکی از این قبائل آ – سه – نا شد .
در کنار این اشکال دیگری نیز از این افسانه وجود دارند که به شیوههای مختلفی از زمانهای بسیار دور نقل شده بودند و بعدها جزئیات بیشتری به آنها اضافه شده بود .
داستان بوزقورت ، شکل شناخته شده افسانه در ترکیه:
اولین نیاکان ترکها در غربِ دریای غربی سکونت داشتند. آنها توسط ارتش کشوری بنام « لین » مورد هجوم واقع شده و شکست خوردند . ارتش دشمن تمامی افراد قبیله را از زن و مرد و پیر و جوان قتل عام نمود . اما پسر ده سالهای از این کشتار جان سالم بدر برد . در این میان ماده گرگی خاکستری پیدا گردید و با دندانهایش کودک را گرفت و او را به غاری خلوت و دنج که بین کوههای بلند در رشته کوههای آلتای پنهان شده بود برد . غار به جلگه وسیعی راه داشت که از چمن زارها و علفزارهای بلندی پوشیده شده بود و چهار طرف آن توسط کوههای بلند محصور بود . گرگ خاکستری در این مکان با زبانش زخمهای کودک را لیسید و آن را معالجه نمود و با شیر خود و گوشت حیواناتی که شکار میکرد از کودک مراقبت نمود . سپس کودک بزرگ شد و به سن کمال رسید . مرد ترک که آخرین بازمانده قومش بود با این ماده گرگ ازدواج نمود . ثمره این ازدواج ۱۰ نوزاد پسر بودند . این پسرها نیز بزرگ شدند و با دخترانی از اقوام همسایه ازدواج نمودند . جمعیت ترکها رو به فزونی گذاشت و در اطراف پراکنده شدند . بعدها ارتش بزرگی تشکیل دادند و به کشور« لین » حمله نمودند و انتقام نیاکانشان را از دشمن گرفتند. آنها دولت جدیدی تشکیل دادند و مجدداً بر چهار گوشه قلمروشان حکمفرمائی نمودند . خاقانهای ترک به یاد پدرانشان بر سردراقامتگاهشان همیشه درفش سر گرگ را به اهتزار در میآوردند . آخرین بخش این افسانه ، افسانه ارگنه کون است .
... و این یک دلیل بزرگ برای علاقه ی فراوان ترکان به گرگ میباشد.
مطلب را به بالاترین بفرستید:

باز باران باز پاییز باز فصل رنگ ها و دلواپسی ها ...
... باران پاییزی جالبی شروع شده ، امروزه بهانه هاي زيادي براي نوشتن در مورد خيلي از چيزا وجود داره و همه ميگن: انگار حالت خوش نيست و تو ديگه اوني نيستي كه ما مي شناختيم ، ديگه مثل خودت نمي نويسي و مثل بچه هاي 17 و 18 ساله داري چرت و پرت مي نويسي ، مگه كوري و واقعيات جامعه را نمي بيني: بيكاري ، تورم ، مشكلات معيشتي ، حذف سوبسيدها ، خواسته ها و نگراني ها و ... ، ولي من هم ميگم هر كسي وسعي داره و منم در اين دوران چنين تشخيص دادم حالا متهم به هر چي كه بشم مي خوام حقيقت خودش خودشو به اين مردم نشون بده چون هرچي بنويسي و بگي همه پوست كلفت تر ميشن و حساسيت شون مياد پايين ، مثل اوني كه هي گفتم دوسش دارم و هي گفتم مي خوامش ، آخرش به خاطر تكرار اين حرفا اصلا نفهميد دوست داشتن و ... به چه معني است يعني يه جورايي به جاي فهماندنش به اش كمك كردم كه نفهمه و نفهم بار اومد بيچاره!!
از خودم خوشم می یاد و احساس پیروزی می کنم. از اینکه می بینی اونی که با نگاهاش تو را دچار توهم و اشتباه کرده بود دیگه نیست و راه های ارتباطی را نیز به روش بسته و در لاک تنهایی خود غرق شده احساس شادی می کنی ٬ نه اینکه راضی به گرفتاری و بدبختی هاش باشی ٬ بلکه به این دلیل که او تاوان آن چیزایی را باید بدهد که می دهد ٬ گرچه در این مدت ثابت کرده بود که دلش مثل ترمینال می مونه و به گفته بزرگ های فامیل: باید به دختر مثل یک کالا نگاه کرد چون دل آنها مثل بقالی سر کوچه می مونه این میاد اون میره اما تو شکر کن که دلت زندانه و پاكه یکی که میاد می مونه. خداتو شکر کن که این کار صورت نگرفت! می دونی چرا چون کسی که فقط جسمش مال تو باشه و روح و دلش پیش دیگران به درد تو نمی خوره و به راحتي زير همه چيز مي زنه حتي تعهدات اخلاقي ٬ اینو همه می دونند چون اگه نمی دونستند مجال به تو نمی رسید. باید بدونی که خدا تو رو خیلی دوست داره نه اونو ... چون او در هیچ چیز صادق نبود حتی در نگاه های عاشقانه نگران منتظرانه اش ...
مطلب را به بالاترین بفرستید:

... خلاصه یه جورایی تموم شد! ... گاهی فکر می کنم خودخواهانه عمل کردم و گاهی فکر می کنم که نه تنها خودخواهانه نبود بلکه خیلی هم مدرن و انسان گونه بود ... گاهی فکر می کنم که این کار شدنی است و گاهی استخاره می کنم و می بینم که این کار نه تنها شدنی نیست بلکه دیگه بدتر از این نمیشه ... اینجا که می رسه می گم خدا هم شوخیش گرفته ... میگم مگه رسم تو این نبود که وصل کنی و نه فصل ٬ پس این چه صیغه ای بود که برام بستی؟ ... جواب که داد این بود: تو او را درک نمی کنی ولی تو کارتو بکن ٬ نتیجه نمی دهد ... خلاصه همه چیز به نمی شود ٬ نخواهد شد و ... ختم شد ولی من باور دارم که هیچ کاری نشدنی نیست حتی اگه لجم در مقابل خدا هم بگیره ... این کار شدنی است ولی مهم اینه که این کار هم اگه نشد من به لجم شده باشد مثل سیریش چسبیدم تا ثابت کنم که شدنی است ولی تو باز دوپینگ کردی و از قدرت خداییت استفاده کردی و نگذاشتی بشه ... خوب به هم می رسیم ... حالا بگرد تا بگردیم ببینیم که چی میشه ... خوب منتظر می مانم تا ببینیم که چه خوابی برام دیدی خدا جون!!
مطلب را به بالاترین بفرستید:

قرن هاست که پدیده ی ازدواج
از روح تهی شده است .
زیرا مرد نفس زن را به کل نابود کرده است
نه تنها نابود کرده
بلکه در زیر خاک دفن شده است
نفس زن در زیر خاک می تپد .
از این رو زن در ابراز نفسانیت خود
بسیار ظریف عمل می کند .
خاستگاه غر زدن های مدام زن
و استراتژی های زنانه ی زن نیز همین است
زن غر زدن را اختراع کرد
زیرا مرد به او اجازه نمی داد
تا احساساتش را بی پرده ابراز کند .
زن مجبور بود که راههای غیر مستقیم را پیش بگیرد .
او باید به مرد ثابت می کرد که
ارباب واقعی چه کسی ست .
این کشاکش هرروزه ی زندگی همه ی زن و شوهرهاست
نبرد برای احقاق مقام اربابی و فذماندهی در خانه
بالاخره فرمانده کیست ؟ زن یا مرد ؟
به این پرسش نمی توان پاسخ داد
زیرا صورت مسئله اساسا غلط است
اگر عشقی در میان باشد
آن گاه نه زن ارباب است و نه مرد
بلکه عشق است که فرمان می راند
عشق که باشد
مرد وزن هر دو
در عشق مستحیل می شوند ، ناپدید می شوند
نه زن ارباب است و نه مرد
عشق هر دو را در آغوش می گیرد
اما هیچ کس برای عشق آمادگی نشان نمی دهد
همه می خواهند مالک عشق و مالک معشوق ، هر دو باشند
بنابراین مرد زن را به سطح یک کالا و شی ء تنزل می دهد
زن نیز مرد را به سطح یک وسیله پایین می آورد .
مرد و زن در این زمینه کاملا موفق بوده اند
به همین سبب
مقام زن را تا حد کالای جنسی پایین آورده اند
و او را استثمار جنسی کرده اند .
مقام مرد را نیز تا حد ابزار اقتصادی پایین آورده اند
و او را استثمار اقتصادی کرده اند
بنابراین وقتی بهای کالا و متاع را پرداخت می کنند
زن بسیار مهربان می شود
به محض پرداخت بهاء مرد دیگر آدم نیست .
مرد نیز هنگام طغیان نیازها و تمایلاتش
مهربان می شود اما به محض ارضای تمایلاتش
دیگر به زن اعتنایی نمی کند
و به خواب زمستانی یک خرس قطبی فرو می رود
زن می داند که با این شیوه ی رفتارش
او را همچون یک کالا و شی ء به کار گرفته است
زن این را می داند و از این موضوع رنج می برد و
غر می زند .
(( سروده های اشو ))
مطلب را به بالاترین بفرستید:

بهنام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسنالخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیباییام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونهام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین!
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بیریا آفرید / جدا از حسادت و بیخشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تکدرخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مهجبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایشات / نشسته مداوم تو را در کمین!
نادر جدیدی
به نام خدایی که زن آفرید حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را مساوی تر از سهم من آفرید
ناهید نوری
مطلب را به بالاترین بفرستید:
.gif)
در یک غروب پاییز و زیر باران از من پرسید: معنی عشق چیست؟
گفتم نمی دانم ولی می دانم که وقتی هر کجا باشی به فکر اویی و او به هر طریقی تو را می راند و تو به هر بهانه ای می خواهی به سویش روی... به همین راحتی ...
مطلب را به بالاترین بفرستید:

تقدیم به کسی که فکر می کند ندیدن یعنی دوست نداشتن
اما باور کن که دوست داشتن هیچگاه پایانی ندارد!
مطلب را به بالاترین بفرستید:

... امروز جمعه ٬ ساعت ۱۶:۵۵ دقیقه ٬ بازم که پر رویی کردم و یک اس ام اس فرستادم! فکر می کنم اگه این جوری جلو برم به سنگ پای قزوین می گم ذکی! ... البته می خوام از رو برم ولی خوب تا میام یکی دیگرو پیدا کنم تو مثل یک مجسمه ابوالهول میایی جلوی چشام! انگار همین دیروز نبود که بهت گفتم: خداحافظ و دیگه بهت فکر نمی کنم! ... خوب چی کار کنم عاشقی همینه دیگه ٬ آدم می افته رو ویبره! ... فکر کنم بهترین چاره برای درد من ازدواج تو باشه با یکی دیگه ٬ این طوری دیگه باورم میشه که تو مال من نیستی و میرم پی کارم ... اما هر کاری می کنی زودتر ٬ که سنم بدجوری داره میره بالا !!... می ترسم تا یکی پیدا بشه که تو رو بگیره ... من بشم ۴۰ - ۵۰ ساله ... بابا زود باش بله رو به یکی بگو! ... به من که نگفتی و نمی گی!!!
مطلب را به بالاترین بفرستید:

... نمي دونم چه كنم: يكي ميگه حرف دلتو گوش كن و يكي ديگه ميگه عقل و منطق چي مي گه؟! ... يكي ميگه داغي و قرباني يك عشق و خيال خود و ديگري ميگه هنوز فن بازي رو بلد نشدي ... جالب اينكه خودم به خودم ميگم: خوشبختانه بهترين بازي عمرمو انجام دادم! بهترين از نوع خودش و به جاي نشستن و زانو بغل كردن ... رفتم جلو ٬ حرف دلمو زدم ... مگه اين جرمه ... چه كاري بهتر از اين كه به كسي كه دوستش داري بگي: دوستت دارم! ![]()
... اما خداييش طرفم خوب اومد: پر رو!! ![]()
مطلب را به بالاترین بفرستید:
It`s feel like love
like your in love ,With no one to fall in love
It`s just the feeling
Can you feel it?

you ask how my day was as if it is same everyday
I say that I`m okay but you really don`t know how I feel
Do you think I will be Okay without you?
Will you be Okay without me
مطلب را به بالاترین بفرستید:

... درسته این نشد ٬ اون یکی! شعاری برای انتخاب های بهتر. البته این جماعت گرچه در بعضی اعتقادات آتش بیار معرکه هستند و خود را به یک آدم معتقد و انسانی تبدیل می کنند ولی در عمل همان تاجرانی هستند که اعتقادات را وسیله و مخدر و مسکنی برای التیام غیر اخلاقی ترین کارهایی می کنند که در زندگی انجام می دهند. آنها به همه چیز به عنوان وسیله ای برای کسب سود و رفاه بیشتر نگاه می کنند. ایشان در انتخاب خود و به گمان خود بهترین ها را از بین یک خیل جماعت داوطلب جهت خرید کالاهایشان انتخاب می کنند اما دیری نمی پاید که متخصصان آمار و پژوهشگران اجتماعی داد و هوار راه می اندازند که: " ایهاالناس آمار طلاق بالا رفته در انتخاب و ازدواج فرزندان خود دقت کنید" ... جالبه!!
... مجلس روضه خوانی که تمام شد این یکی زنه رو به اون یکی زنه کرد و گفت: بالاخره چی شد دخترتو دادی رفت یا نه! ... زنه در حالی که چشماشو از خیس اشک پاک می کرد: از اول روضه دارم دعا می کنم کی یکی پیدا بشه دست این دختره را بگیره ببره تا از دستش راحت شیم!!
فرق نمی کنه زنان ساده ای چون او چنین فکر می کنند و مدرن شده هاشم در مجالس و مهمانی ها به این و اون معرفی می کنند ... شگرد ٬ شگرد بازار یابی است مهم این نیست که چگونه و چطور مهم این است که باید این کالا عرضه شود تا مشتریش پیدا شود ... زندگی در این جامعه جالبه !!
... من این طور تشکیل زندگی را نوعی تجارت می دانم گرچه خیلی ها می گن همون سنتیش بهتره!
مطلب را به بالاترین بفرستید:

... البته که من قربانی یک آدم بی احساس بودم و بی شک یک آدم که خودش را به عنوان یک کالا می داند و به داشتن مشتریان بسیار به خود می بالد. او خواستگار زیاد داشت. خواستگارانی که می امدند و می رفتند. نمادی برای فخرفروشی برای همسالان خود و از جنس خود ٬ آخرین مشتری فکر کنم پیشنهاد ۶۰۰ سکه تمام بهار آزادی داده بود آما به او هم فروخته نشد ... فعلا مناقصه ادامه دارد و مشتریان دارند شعار و قیمت می گذارند چونکه می گن در این جامعه همه به این فکرند که این کار مثل معامله می مونه ٬ بگیر و نگیر دارد فعلا این فروشنده ها هستند که به کالایشان قیمت می گذارند ... اره او به خود به عنوان یک کالا می نگرد کالایی برای پز دادن خود و پدر و مادر و دیگر هیچ. او در اینده فروخته خواهد شد به بیشترین سکه پیشنهادی از طرف یک خریدار حرفه ای که رسم و روسوم بازار را بلد است. او یک بی احساس بود و بی احساس خواهد ماند چونکه احساس دیگران برایش مهم نبود چون او یک کالا بود تا یک انسان و پدر و مادرش برای سرپوش گذاشتن به این معامله سوددار و پیروزمندانه رسم خواستگاری و اسم مقدس ازدواج و برپایی عروسی را خواهند گذاشت تا مشروعیت این خرید و فروش کالایشان را رسمیت و مقدس جلوه نمایند ... آری من ندانستم که او یک کالا بود که باید می خریدمش نه اینکه به زندگی و حق استفاده از انسان و آزاد زیستن دعوت می کردم ... آری او یک کالا بود برای معامله ...
مطلب را به بالاترین بفرستید:

... شروع دوباره مثل آمدن بهار می مونه ٬ آمدنی که برای آدم تازگی می آره! ... تازگی برای داشتن فردایی بهتر! ... حالا این تازگی از کجا و از کی شروع می شه بماند ... مهم این است که آدم اراده دوباره تازه شدن را پیدا کند ... دوباره دوست داشتن و دوباره برای آمدنش اتنظار کشیدن را تجربه کند ... مثل دوباره متولد شدن!
مطلب را به بالاترین بفرستید:
نمی دونی چه قدر احساس سبکی می کنم! انگار از یک زنجیر بسته به پاهایم رهایی پیدا کردم ... می تونم بدوم ... می تونم هر کجا که خواستم بروم ... هر کجا ... از وقتی که از احساس دوست داشتن تو راحت شدم ... از وقتی که باورم شده که نگاهات همه دروغ بوده و از روی عادت ... از وقتی که فهمیدم این کار عادتت بوده ٬ دزدی دل و پاکی روح دیگران برای دوست داشتن! ... از وقتی که پی بردم برای گفتن حرف و دلتنگیات یکی دیگرو داری ... و از وقتی که فهمیدم که تو نمی فهمی و یقین پیدا کردم به نفهمیدن این عشق و دوست داشتن از طرف تو ... و از وقتی که از این جا رفتید و امروز شماره ات به خاطر پرداخت نکردن قبض قطع شد و دیگر هیچ اس ام اسی دریافت نکردی و دیگر نمی توانی بکنی ... می خواستم از خوشحالی بال در بیاورم و پرواز کنم ... چون که الان فهمیدم که تو مثل یک بختک به من چسبیده بودی و نمی ذاشتی تا ببینم آنچه را که باید می دیدم ... و وقتی گفتی: خدانگهدار !! چه حس خوبی به من دست داد که راحت شدم از بت دوست داشتن تو ٬ تویی که نمی فهمیدی معنی دوست داشتن را ... خدایا شکر!!
مطلب را به بالاترین بفرستید:

... تلاش برای یک انتخاب دیگر برای دوست داشتن و یک انتخاب دیگر برای زندگی! یک فاز دیگر از عمرم می خواهد رقم بخورد. ... انسان عجب موجودی است به راحتی عاشق می شود و به راحتی نفرت پیدا می کند. ولی باز از خودش خاطره می سازد خاطره ای برای بودن و خاطره ای برای ماندن! مهم این است که آدم خودش باشد و با تمام وجود بگویید آنچه را که می خواهد بگوید هر چند اونی که باید بفهمد نفهمد چون زمان که بگذرد یاد می گیرد که باید زمانی می فهمید که نفهمید وقتی سرش به سنگ خورد... و چه سخت است این سر به سنگ خوردگی! ... خداحافظ
مطلب را به بالاترین بفرستید:

... الان ساعت ۰۰:۱۰ دقیقه است ٬ طبق معمول شب های پاییزی باد شدیدی می وزد و گو این که دیگر فردایی نخواهد بود! هوا ابری است و سرما کم کم خودش را دارد نشان می دهد. شیشه شکسته پنجره با صداش نشون می ده که قدرت باد چقدره! ... دلم گرفته و دارم به این ترانه گوش می کنم نمی دونی مزه اش چقدر به من می چسبه! گاهی خودمو سرزنش می کنم و گاهی خودمو تشویق و گاهی هم به خودم لعنت می فرستم که چرا باید این طوری شوم وقتی که همه دارن زندگی خودشونو می کنند و تو این جوری به خودت سخت می گیری! ... خوب زندگی در جریانه چه من دلم گرفته باشه و چه نگرفته باشه ٬ مهم اینه که آدم خودش می دونه که می تونه یکی را یا یه چیزی را فارق از دغل های این روزگار بدون هیچ منتی دوست داشته باشه هر چند که آن چیز در دست دیگری باشه و سهم یکی دیگه!!
فردا ۱۳ آبان! از الان سرما نیز به کمک باد شتابته تا شب تاریکمان را سردتر و سردتر کنه ... خدا را چه دیدی شاید فردا یا فرداهای دیگر روز دل روشنی من باشه هر چند گاهی دلمان به این دلتنگی ها نیز دل تنگ می شود و هر چند که تو ندانی!
دلم گرفته!! ( دانلود کن!! فقط به خاطر تو )
مطلب را به بالاترین بفرستید:

... نمی دونم شاید زیادی یاد گرفتم که دیگران را هم مثل خودم بدونم! ... شاید زیادی فکر می کنم که دیگران هم همونین که نشون می دن ... شایدم زیاد نگاه های دیگران را پاک می دونم ... و شاید زیاد هالو هستم که فکر می کنم که دیگران هم خیلی صاف و صادقند وقتی می گن: عاشقن حتی با نگاهاشون !! شاید ... شاید و شاید ...
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آلبوم جدید حمید عسکری با نام کما 2

MP3 128
دانلود کل آلبوم در یک فایل زیپ Rapidshare Directlink
| 01 Fereshte.mp3 | |||
| 02 Gole Man.mp3 | |||
| 03 Khaste Shodam.mp3 | |||
| 04 Khande O Gerye.mp3 | |||
| 05 Setare.mp3 | |||
| 06 Taghsir.mp3 | |||
| 07 Vase Ine Ke.mp3 | |||
| 08 Cheshmaye To.mp3 | |||
| 09 Vaghte Raftan.mp3 |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به بالاترین بفرستید:

ارزش يک خواهر را،
از کسي بپرس
که آن را ندارد.
To realize
The value of a sister
Ask someone
Who doesn't have one.
ارزش ده سال را،
از زوج هائي بپرس که
تازه از هم جدا شده اند.
To realize
The value of ten years:
Ask a newly
Divorced couple.
ارزش چهار سال را،
از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.
To realize
The value of four years:
Ask a graduate.
ارزش يک سال را،
از دانش آموزي بپرس که
در امتحان نهائي
مردود شده است.
To realize
The value of one year:
Ask a student who
Has failed a final exam.
ارزش يک ماه را،
از مادري بپرس که
کودک نارس به دنيا آورده است.
To realize
The value of one month:
Ask a mother who has given birth to a premature baby.
ارزش يک هفته را،
از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.
To realize
The value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper..
ارزش يک ساعت را،
عاشقاني بپرس که
در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.
To realize
The value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to meet.
ارزش يک دقيقه را،
از کسي بپرس که
به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.
To realize
The value of one minute:
Ask a person who has missed the train, bus or plane.
ارزش يک ثانيه را،
از کسي بپرس که
از حادثه اي جان سالم به در برده است.
To realize
The value of one-second:
Ask a person who has survived an accident.
ارزش يک ميلي ثانيه را،
از کسي بپرس که در مسابقات المپيک،
مدال نقره برده است.
To realize
The value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.
زمان براي هيچکس صبر نمي کند.
قدر هر لحظه خود را بدانيد.
قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.
Time waits for no one. Treasure every moment you have.
You will treasure it even more when you can share it with someone special.
براي پي بردن به ارزش يک دوست،
آن را از دست بده.
To realize the value of a friend:
Lose one.
...و اما ارزش یک قطره اشک ...
مطلب را به بالاترین بفرستید:
الان مسئله ، مسئله راي منو دزديده با راي من پز ميده نيست!!

... دلم براتون بگه كه از بس نديد بديديم كه دوست داشتنمون هم و عاشق شدنمون هم مثل خودمونه! ... همين آبجي كوچيكم وقتي منو مي بينه ، ميگه: شما پنجاه و هشتيا ( منظورش متولدين 1358 ) هيچ چيزتون به آدمي زادا نمي خوره! شما گناهي ندارينا ، اين طوري نبودين اين طوري شدين ، منم اگه زير بمب و گلوله و هيجانات انقلابي و ... به دنيا مي آمدم مثل تو مي شدم ، بيچاره مادرمون كه چه هول و هله اي كشيده تا تو رو به دنيا بياره ، خوب زير اون استرس و اضطراب و خطر بچه اي به دنيا مياد كه ميشه تو ديگه ... عاشق شدن و زن گرفتنتم مثه آدمي زاد نميشه ... همين جوري مي پري جلوي دختر مردمو ميگي: بفرما ، در خدمت باشيم ، بعد زل مي زني داخل چشم دختر مردم و مي گي: احساس مي كنم بعضي حرفايي هست كه به هم بزنيم ... بعدم يه برق 2000 كيلو واتي تو رو مي گيره ميشي: عاشق دختر همسايه ! ... اونم نه يك دل ، نه صد دل بلكه هزار دل ، حالا هم هي ميگيم: آخه آقا خره حالا يه غلطي كردي و يه چيزي يه اشتباهي مرتكب شدي ... بيا و كوتاه بيا داري پير مي شيا ... كو گوش شنوا ...
آيا همه اين طوري ميشن يا من فقط اين طوري شدم!!؟

... جالبي كار من اينه كه بعد از 3 سال هنوزم كاسه چه كنم چه كنم دستم گرفتم كه چه كنم چه كنم! ... راستشو به خواهين يه جورايي احساس مي كنم مثل اونايم كه در عالم هپروت سير مي كنند و نمي خوانم بيدار بشن ... چون دارن از اين نوع زندگي لذت مي برن.
... ولي خداييش وقتي به گذشته و كارهايي كه كردم فكر مي كنم مي بينم عجب دل شيري داشتم من! ... اگه بخوام ازش يه فيلم كمدي بسازم بي شك يكي از پر فروشترينش ، از نوع خودش مي شه! ... زمان بگذره تمام ماجرا را براتون مي نويسم. الان منتظرم ببينم تو اين چند ماه باقي مانده از اين زندگي بسيار زيباي مجردانه ام چه اتفاقاتي پيش مياد. چون ديگه نه مي تونم در مقابل حرفاي خانواده مقاومت كنم و نه بهانه اي براي مجرد ماندن پيدا كنم ... خلاصه تمام عوامل ، از سبزي فروش دوره گرد گرفته تا برنامه هاي تلويزيوني اين استعمار پير همگي به اين رسم مقدس ازدواج پا مي فشارند و منه نحيف مردني ديگه تاب تحمل اين همه گوش و كنايه را ندارم! بيچاره من كه اين همه اتحاد بر عليه ام صورت گرفته تا مرا به گوشه عزلت زندگي متاهلانه حول دهد ... به گفته اين استاد بحران هاي اقليمي كه در كلاس درس گفت: الان مسئله ، مسئله راي منو دزديده با راي من پز ميده نيست!! الان مسئله ، مسئله بحران هاي محيطي و آبه!!! ... خواستم بگم: آخه استاد درد من از اين ها هم بدتره ... اي كاش مسئله همين پز دادن بود يا همين كمبود آب و بحران زيست محيطي ... براي همه آنها ميشه چاره اي پيدا كرد ... اگه من نتونم دل اون دختره رو بدست بيارم كه صدتا بمب هسته اي هم نمي تونه درد منو دوا كنه ... الان مسئله ، مسئله اين دله نه اوني كه تو ميگي!! ... خلاصه قصه من به سر نمي رسه مگه اينكه چاره بر اين دل بيچاره پيدا كنم ... حالا چه كنم؟! چه كنم؟!
-------------------------------------------------------------------
-
پي نوشت:
… نسبت به اون روز يعني 6 ابان 1385 ، من:
1- 70 كيلو بودم شدم 81 كيلو!
2- از يك ليسانس بيكاره تبديل شدم به يك ليسانس كارشناس و فوق ليسانس شاغل!
3- از يك پسر دست و پا چولفتيه پر رو به يك پسر 30 ساله پختهء پر روي نسبتا عاقل! ( گرچه خودمم شك دارم به اين مورد آخر ) و ...
... اما تو رو نمي دونم!!؟ ... راستي تو چطور؟
مطلب را به بالاترین بفرستید:
... عشق به کسی که خود می تواند عاشق شود جهل است.

این جمله که از طرف یکی از دوستان برام در قسمت نظرات نوشته شده بود و گو اینکه بدجوری به حال و روز من آشناست خیلی خیلی به دلم نشست! چون یک جمله ای است که واقعا همه ما از آن کاملا غافلیم ٬ غافل تر از آن که خیال می کنیم که دیگران می توانند کامل و لایق عشق ما باشند! گاهی آدم خودش را کم احساس می کند که می تواند عاشق شود چون اگه آدم غرور و خود را بالا دست بگیرد عشق که سهل است بلکه انسانیت از یادش می رود و می تواند جنایت هم کند ٬ بی رحم و سنگ دل آنهایی هستند که خود را وحشیانه بالا دست می گیرند و غرور کذایی بر می دارند به همین دلیل این چنین آدما هیچ وقت عاشق نمی شوند و وقتی هم که می شوند باید تاوان خیلی چیزا رو بدن تا بفهمند که مزه عاشقی و غرور چیست ٬ این چیز کمی نیست که نشود دید. این قانون طبیعت است و طبیعت تاوان آنچه را که بشر انجام می دهد می گیرد حتی اگر در نسل چندم باشد ... پس:
نباید عاشق کسی شد که خود می تواند عاشق شود!
این یک اصل است! چه بخواهی و چه نخواهی.
مطلب را به بالاترین بفرستید:

... و چه خوب نوشته بود یکی در این نزدیکی حال گرفته این شب من را:
حالم عجیب گرفته
تو نیستی و لحظه هایم دیدنی ست !
چقدر سخت می گذرد این روزها
من مانده ام و حرف های ناگفتنی !
... تازه می فهمم
چقدر دلتنگ بودنت هستم!!
... و من در جواب برایش در سکوت نوشتم:
و وقتی دلتنگی زیباست که دلتنگ کسی باشی که حتی نفهمند دلتنگی یعنی چه!!؟
مطلب را به بالاترین بفرستید:














