دست نوشته های یک نیمچه روزنامه نگار
رضا الله قلی پور
یکی بود یکی نبود عصر آهن و یخ عصر من عصر آهن و یخ است بسان آهن سخت و چون یخ سردیم هرکسی اینجا به کار خویش مشغول است در گوشه ای از این عصر آهن و یخ دخترکی است جوان ولیک بیمار با کوله باری از آرزوهای مرده و دفترخاطراتی که پر است از ای کاشها... در اندیشه این است که اگر هرماه هزینه آمپول چندصدهزارتومانی اش فراهم نشود مرگ چگونه به سراغش خواهد آمد!!! و هر بار با دیدن دستهای خسته پدرش و چشم های ناگران مادرش با خودش آرام تکرار میکند: "خدایا کاش پدرم هرگز مریمکی چون من نداشت" گوش کن هنوز نیمه دیگر قصه ناتمام است کمی آنطرف تر عصر لجن است اینجا پر است از آدمهایی که گرگ هستند در لباس میش مردمان این عصر لجن ظاهری دارند آراسته با باطنی کثیف که شیطان را درس می دهند اینها ریاکارانی هستند که بوی لجن می دهند دوست دارم آنها را الاغ خطاب کنم اما نه!!! حرفم را پس میگیرم چرا که "الاغ حیوان شریفی ست" پ.ن۱:اصلا دوست نداشتم و ندارم راجب مسائلی که بوی لجن میدن چه در وبلاگ و چه در جایی دیگه بحث کنم و اصولا سعی میکنم اینجور مسائل رو از این گوشم بگیرم و از گوش دیگرم هم به در کنم. و این پست را هم اینبار موقتی گذاشتم و به زودی پاک خواهم کرد. پ.ن۲:ریاکاران کثیفی که بوی لجن می دهند بسیارند که یک مورد این شخصیت محبوب در دانشگاه زنجان مسئولیت هزاران هزار دانشجو را بر عهده دارد. برای اطلاع از این شخصیت لجنی میتوانید به وبلاگ دوست عزیز خورجین (آدرس وبلاگ خورجین)مراجعه و یا با یه جستجوی کوچولو در صفحه گوگل کلی مطلب راجب این شخصیت لجنی میتونید دریافت کنید. پ.ن۳:به قول یکی از بچه های دانشجو که کامنتی رو در یکی از بلاگها از خودشون یادگاری گذاشتن"خدایا شخصیت بعدی که قراره گندش در بیاد کیه؟؟؟؟" پ.ن ۴:تحمل آدمهای لجنی که هم ظاهر و هم باطن کثیفی دارند نسبت قابل تحمل است. چراکه لااقل ریکار نیستند و چهره واقعی خودشون رو نشون میدن. ولی آدمهای لجنی که دارای ظاهری آراسته با باطنی کثیف هستند غیرقابل تحمل هستند چونکه ریاکارانی بیش نیستند. پ.ن ۵:من نمیدونم چرا این آدمهای لجنی که تعدادشونم کم نیست و اکثرشونم جزو ستاره های محبوب کشورمون به شمار می آیند. بعد از اثبات کثیف بودنشان با این بوی لجنی که می دهند چند روزی بعد شاهد فعالیتهایشان در پست و مقامی بالاتر از مقام قبلیشان هستیم. پ.ن۶:در این اندیشه ام که خوبه اینها معلم درس اخلاق و قرآن و حدیث هستند وگرنه ... پ.ن۷:خوشابحال شهیدانی که رفتند و در چنین عصر کثیفی که بوی لجن می دهد و پر است از آدمهای لجنی محکوم به نفس کشیدن نشدند. پ.ن۸:ازتمامی دوستان خواهشمندم برای این مریمک دوست داشتنی قصمون که واقعیتی بیش نیس از صمیم دل دعا کنند. پ.ن۹:خدایا ابتدا پاک سپس خاکم کن. با تشکر از تمامی دوستان درپناه هو منبع:http://elaheyenaz.blogfa.com عکس هایی از بازی های فوتبال ملت های اروپا ( یورو ۲۰۰۸ ) آخرین جرعه های جام زندگی را سَر می کشم آیا ... آیا دروغ است عدالت؟ مهربانی شده مسخره؟ عشق سر کاریه؟ عهد و پیمان دلخوشیه؟ محبت تظاهره؟ وفا مرده؟ عا طفه تمام شده؟ کسی برای آشتی قدم بر نمی دارد؟ خوش به حالمون که داریم با این شرایط ادای زندگی کردن رو در میاریم!!! منبع:http://harfhayebiseda.blogfa.com اولین ها در مطبوعات ایران اولین روزنامه ایران (دوره محمدشاه قاجار) نام نشریه: اخبار شهر، کاغذ اخبار نوع و روش: خبری مدیر: میرزا محمدصالح شیرازی منشی و دستیار مدیر: محمدجعفر شیرازی محل انتشار: تهران زبان: فارسی قطع: طول 40 سانتیمتر و عرض 24 سانتیمتر نشانه و تصویر: مصور نیست ولی در سرلوحه آن نشان دولتی ایران، علامت شیر و خورشید و شمشیر نقش بسته است. تعداد صفحات چاپی: 2 صفحه. صفحه اول اخبار ممالک شرقیه، صفحه دوم اخبار ممالک غربیه خط: تیترها به خط نسخ، متن به خط نستعلیق چاپخانه: میرزا اسدالله باسمهچی (فارسی) چاپ: سنگی فاصله انتشار: ماهنامه وابستگی: دولت ایران تاریخ انتشار: رمضانالمبارک 1252 هجری قمری، اولین شماره در روز دوشنبه محرمالحرام 1253 هجری قمری برابر با اول ماه مه 1837 میلادی توضیحات: این روزنامه تا سه سال عمر کرد و آخرین شماره آن در سال 1256 هجری قمری (برابر با 1840 میلادی) منتشر شد. اگرچه نام «کاغذ اخبار» به عنوان اولین روزنامه ایران ثبت شده و در پی آن نیز روزنامههایی چون: وقایعاتفاقیه، عروهالوثقی و روزنامه دولت عِلیه ایران و بعدها نشریات دیگر که در استانبول و دهلی چاپ میشدند و همچنین روزنامههای زمان رضاشاه؛ اما هیچ کدام به صورت یومیه و رسمی ترتیب انتشار نداشتند و گاه به صورت ماهانه بودند و روزنامه اطلاق میشدند. اولین روزنامههای رسمی کشور که با استقبال مردم روبرو شده و توانستند در تمام طبقات و لایههای اجتماعی برای خود خواننده پیدا کنند روزنامه های «اطلاعات» و «کیهان» بودند که به طور روزانه چاپ و پخش میشدند. شماره اول روزنامه اطلاعات عصر یکشنبه 19 تیرماه سال 1305 خورشیدی منتشر شد و شماره نخست روزنامه کیهان نیز در تاریخ 6 خرداد 1321 وارد جامعه مطبوعات شد. اولین روزنامهنگار ایران بیشک «محمدصالح شیرازی کازرانی» با نشریه کاغذ اخبار به عنوان اولین روزنامهنگار ایرانی نام خود را در تاریخ مطبوعات جاودانه کرده است. او در زمره دومین گروه محصلان اعزام شده به خارج از کشور بود و کاغذ اخبار را در عهد قاجار منتشر کرد. نوشتههای میرزا صالح به ویژه گزارش اش از سفر خود در سال 1227 قمری به اصفهان، کاشان، قم و تهران نشانگر ذوق و دانش و همچنین علاقه او به نگارش و روزنامهنگاری است. او بعدها در سال 1230 قمری برای تحصیل به انگلستان رفت و پس از چهار سال تحصیل در آن دیار و آموختن زبانهای خارجی انگلیسی و فرانسه و تاریخ و فن چاپ و حکاکی و طرز تهیه دوات، به ایران برگشت. او بعدها طی گزارشی با عنوان «سفرنامه انگلیس» به شرح رنجهای خود طی سفر برای تحصیل پرداخت و آن را به چاپ رساند. اولین مجله «مجله» به نشریهای اطلاق میشود که کوچک تر از روزنامه، با صفحات بیشتر است و روی آن جلد میخورد. سابقه چاپ اولین مجله در ایران به دوره قاجار و مجلهای به نام «فلاحت مظفری» بر میگردد که محتویات آن درباره کشاورزی است. این مجله در سال 1318 قمری برابر با 1900 میلادی از سوی «اداره کل فلاحت» به چاپ رسید. با توجه به این مجله، فلاحت شاید عنوان اولین مجله را یدک میکشد اما به طور کلی اولین مجله سراسری ایران که مورد توجه عموم قرار گرفت و خوانندههای بیشماری داشت مجله «اطلاعات هفتگی» است. این مجله با امتیاز اخذ شده در سال 1319، اولین شمارهاش در فروردین 1320 خورشیدی با سردبیری «احمد شهیدی» و به بهای تک شماره 2 ریال، منتشر شد. اطلاعات هفتگی مجلهای مصور، غیرسیاسی و متین و از آغاز جزو مجلههای پرتیراژ بود. اولین مجله رنگی «اطلاعات ماهانه» (1327 شمسی). این مجله برای نخستین بار در ایران روی جلد مجله عکسهای تمامرنگی چاپ کرد. اولین جنگ قلمی مطبوعات ایران اولین جنگ قلمی و برخورد مطبوعاتی، بین دو روزنامه کیهان و اطلاعات و بر سر ماجرای تیراژ و مقام اولی به وجود آمد. این برخورد در زمستان سال 1340 اتفاق افتاد و در آغاز خیلی ملایم شروع و بعد خیلی تند و افشاگرانه دنبال شد. این دو روزنامه در سالهای فعالیت خود قبل از این برخورد همواره به دنبال رقابت و برتری خبری از یکدیگر بودند و سعی میکردند تیتر یک خود را با اخبار اختصاصی منتشر کنند و به قول روزنامهنگاران شاغل در هر دو موسسه: به همدیگر بزنند و از یکدیگر خبر نخورند. در زمستان 1340 طی بازدید دانشجویان دانشکده بازرگانی تهران از روزنامه اطلاعات و جلسه پرسش و پاسخ با مدیرمسوول که در سالن کنفرانس موسسه برگزار شد، «عباس مسعودی» درباره تیراژ اطلاعات اعلام کرد که از روزنامه کیهان جلوتر هستند و همین جرقهء اولین جنگ قلمی را زد. سرمقالههایی با عنوان «اشتباه است» و «اشتباه نیست» به ترتیب در روزنامه کیهان و اطلاعات نوشته و پاسخ داده شد و در نهایت حرف به جایگاه رسید. در آن زمان اطلاعات متهم به حمایت از سوی دربار بود و از این بابت کیهانیها نوشتند: «افتخار میکنیم که در پیدایش کیهان همه طبقات و افراد مردم ایران از شخص اول مملکت تا افراد عادی شریک و سهیم بودند. هدف این است که تیراژ کیهان را در بیستمین سال انتشار (سال بعد یعنی 1341) به دویست هزار برسانیم.» عباس مسعودی در جواب نوشت: «ما از خدا میخواهیم به این تیراژ برسید و جواب ما این نبود. ما نوشتیم چاپخانه و سازمان کیهان با هزینه دربار صورت گرفت و جواب دادید به شرکت سهامی شخص اول تا فرد عادی و این جواب ما نبود!» به هر حال این نوشتنها و پاسخها به جاهای باریک و اطلاعات آماری رسید و در آن همدیگر را متهم به جعل اخبار کردند و نمونهها آوردند که خبرها را از اخبار یکدیگر جعل و به صورتی دیگر نقل کردهاند. این ماجرا در بهمنماه همان سال (1340) با پادرمیانی «امیراسدالله علم»، «زینالعابدین رهنما» و چند نفر دیگر از رجال مطبوعاتی فروکش کرد و طی سرمقالههایی با عنوان «عدهای به ما میگویند به این مبارزه خاتمه بدهید» به پایان رسید و مدیران هر دو روزنامه با هم ملاقات و آشتی کردند. اولین مجله سینمایی اولین نشریه سینمایی ایران را «علی وکیلی» صاحب «گراند سینما»، با عنوان «نمایشات سینما» و در سال 1309 خورشیدی منتشر کرد. این مجله به صورت ماهانه در میآمد و اخبار سینمای ایران و برنامه گراند سینما و «سینما سپه» را اعلان میکرد: «خبرهایی با عنوان سینماهای دایر طهران و پروگرامهای فعلی». این نشریه در شماره دوم همان سال تعطیل شد. «هوشنگ گلمکانی» سردبیر مجله «فیلم»، درباره اولین مجلات سینمایی به مجله «هالیوود» اشاره میکند که «علی اصغر میرمعز» در اوایل دهه بیست به عنوان مدیرمسوول و سردبیر آن را منتشر کرد. این مجله چهار یا پنج سال به صورت نامرتب درآمد و بعد از آن تعطیل شد. گلمکانی همچنین درباره مجلات حرفهای سینمایی، به نشریات: پیک سینما، جهان سینما و تئاتر، ستاره سینما و فیلم و هنر اشاره میکند. اولین نشریه ادبی اولین مجله ادبی، مجله ادبی «دانشکده» به مدیریت و سردبیری «ملک الشعرای بهار» بود. مجلات «ارمغان» وحید دستگردی و «مهر» مجید موقر نیز در دوره ای کوتاه منتشر شدهاند. اما تنها نشریه ادبی معروف و ماندگار آن سالها مجله «یغما» بود که مدیرش دکتر «حبیبالله یغمایی» سی و پنج سال آن را منتشر کرد و خود در روزهای آخر به صورت دردناکی در اوج فقر جان سپرد. اولین مجله کودکان اولین مجله حرفهای کودکان در تاریخ مطبوعات، مجله «کیهان بچهها» است. تا قبل از آن در حوالی سال 1330 شمسی مجلهای به نام «بازی» مخصوص دانشآموزان درآمد که بیشتر از سه شماره دوام نیافت و تعطیل شد. اولین شماره مجله کیهان بچهها توسط موسسه کیهان در تاریخ ششم دیماه سال 1335 در تیراژ بیست هزار نسخه و با قیمت پنج ریال منتشر شد، که مورد استقبال قرار گرفت و فعالیت اش تاکنون ادامه داشته است. کیهان برای جذاب کردن این مجله، بیشتر خطاطان و نقاشان وارد را به کار گرفت و بعد از چند شماره به تیراژ پنجاه هزارتایی رسید؛ مجلهای که با مطالب خواندنی و جذاب مورد استقبال تمام کودکان و دانشآموزان ابتدایی و حتی متوسطه بود. اولین نشریه و مجله زنان «سیدفرید قاسمی» در کتاب «اولینهای مطبوعات ایران» (چاپ «نشر آبی») درباره نخستین نشریه اختصاصی زنان در ایران، به نشریه «دانش» اشاره میکند. او صاحب امتیاز و ناشر این روزنامه را «خانم دکتر کحال» معرفی میکند و به قلم خود او در معرفی نشریه اش اینگونه مینویسد: «دانش روزنامهای است اخلاقی، علم خانهداری، بچهداری، شوهرداری، مفید به حال دختران و نسوان و به کلی عاری از سیاست و پلتیکهای سیاسی مملکت که از آن ها سخن نمیگوییم. تاریخ انتشار دانش، ماه رمضان 1328 قمری است.» تا قبل از سال 1332 خورشیدی نشریات و مجلهها و روزنامهها به صورت رسمی در اجتماع حضور نداشتند و بیشتر خوانندگان نشریات را طبقه خاصی از جامعه تشکیل میدادند و به قول معروف نشریات بیشتر در میان روشنفکران دست به دست میشد. روزنامه دانش و دیگر جراید عهد قاجار و پهلوی اول نیز از این قاعده مستثنی نبودند و بیشترشان به دلیل کمبود خواننده از بین رفتند و تنها نامی از آن ها باقی ماند. بعد از سال 32 و رونق مطبوعات ایران و همهگیر شدن آن ها در اجتماع، مجله هفتگی «زن روز» توانست جایگاه ویژهای در میان طبقه زنان پیدا کرده و به عنوان اولین مجله حرفهای زنان، نام خود را ماندگار کند. مجلهای که انتشارش تا به امروز ادامه داشته است. مجله هفتگی زن روز در سال 1343 توسط موسسه کیهان منتشر شد. آن هم با سردبیری «مجید دوامی» که تخصصش بالا بردن تیراژ مجلات و روزنامهها بود. این مجله خیلی زود توانست در میان بانوان جامعه - به خصوص زنان شاغل- جایگاهی پیدا کند و خریدن آن در میان زنان به صورت مد درآمد. زن روز پس از آن که رقیبان را پشت سر گذاشت، از مسابقه تیراژ کنارهگیری کرد و به صورت مجلهای لوکس با کاغذ خوب و تصاویر رنگی، پرصفحه و پرآگهی درآمد. اولین پاورقی و داستان در نشریات اولین پاورقی معروف مطبوعات ایران داستان «ده نفر قزلباش» نوشته «حسین مسرور» است که برای اولین بار در روزنامه اطلاعات به چاپ رسید. شاید این اولین و آخرین پاورقی در یک روزنامه یومیه بود و بعدها دیگر تکرار نشد و این شکل داستانها به مجلات منتقل شدند. از اولین پاورقینویسان معروف ایران میتوان به «حسینقلی مستعان» و «جواد فاضل» اشاره کرد که در دهههای بیست و سی شمسی خوانندگان بیشماری را با داستانهای خود جذب نشریات میکردند. اولین کاریکاتوریست مطبوعات بیشک در این زمینه باید به نام «محسن دولو» اشاره کرد. مطبوعاتیان قدیمی به او لقب «پدر کاریکاتور ایران» دادهاند. او بزرگترین کاریکاتوریست و طراح مطبوعات ایران در دهه بیست و سی بود و علاوه بر طراحی در نشریات، آفیشهای سینمایی را نیز نقاشی کرده و به تصویر میکشید. او برنده جایزه بهترین کاریکاتور در نمایشگاه جهانی مونترال کانادا شد و بعدها مجلهای به نام «کاریکاتور» را نیز منتشر کرد. اولین مجلات طنز از اولینهای مجلات طنز دنیای مطبوعات ما میشود به مجله «بابا شمل» مهندس رضا گنجهای اشاره کرد. این مجله عمر کوتاهی داشت و بعد از آن معروفترین مجله دنیای طنز، مجله «توفیق» بود که برادران توفیق آن را منتشر میکردند و این نشریه دارای شهرت و تیراژ بالایی بود. این نشریه در حوالی سال 1347 گرفتار تیغ توقیف شد و مدیران آن طی اعلانی تیتر زدند: «توفیق تو قیف شد!» یکی دیگر از مجلات معروف طنز مطبوعات در سالهای بعد از انقلاب، مجله «گل آقا» بود که «کیومرث صابری فومنی» آن را منتشر میکرد. اولین نمونه های شخصی گرایی در حوالی دهه بیست و سالهای بعد از کودتای 1332، اکثر کسانی که درخواست امتیاز نشریه میکردند، در انتخاب نام روزنامه و مجله به مشکل بر میخوردند و در نهایت نام خانوادگی خود را انتخاب میکردند. در این زمینه میشود به مجله طنز «توفیق» اشاره کرد که برادران توفیق نام خانوادگی خود را بر آن گذاشتند. «لطفالله ترقی» (پدر گلی ترقی، نویسنده معروف) با مجله «ترقی»، حبیبالله یغمایی با یغما و ملک الشعرای بهار با روزنامه «نوبهار» از دیگر نمونههای این کار بودند. اولین آگهی ها وضعیت آگهی و رپرتاژهای اقتصادی از آغاز در مطبوعات ایران وضعیت ناخوشایندی داشته است. در روزگار قبل از شهریور بیست، صاحبان جراید به سراغ افراد ثروتمند میرفتند و یک شماره درباره آن ها مبهم مینوشتند تا از این نمد کلاهی برای خود به دست بیاورند. اگر فرد ثروتمند تسلیم خواسته آن ها میشد گزارش در شماره دوم به خوبی و خوشی تمام میشد؛ در غیر این صورت با هدف باجخواهی، حالت افشاگرانه و کوبنده میگرفت و تا رسیدن به منظور به شمارههای دوم و سوم میکشید! در اواسط دهه چهل و برنامه صنعتی کردن و کارخانههای مونتاژی که یکی در پی دیگری تاسیس میشد، وضع به همان صورت بود و روزنامهها و مجلات برای گرفتن آگهی گاه به اشخاص حمله میکردند. در آن روزگار این ثروتمندان پی به اهمیت جراید نبرده بودند و بیشتر با تلویزیون و رادیو کار میکردند. اما پس از این که عکس سوسکی در نوشابه فلان کارخانه نوشابهسازی چاپ شد، یا گزارش کور شدن رانندهای پشت فرمان اتومبیلی به هنگام تصادف و خرد شدن شیشه جلو به چاپ رسید، حساب کار دستشان آمد تا آگهیهای مفصل خود را به جراید سرازیر کنند؛ تا مثلاً فردای آن روز خبر تصادف تکذیب و به خارج انتصاب داده شود و در پی آن گزارش شود که: شیشه جلوی اتومبیلهای فلان کارخانه سکوریت است! به هر حال روزنامهنگاران اقتصادی و بخش آگهیها همیشه به دنبال اینگونه خبرها بودند و گه گاه با گذاشتن سه نقطه در فلان خبر ناگوار، به سراغ صاحبان صنایع میرفتند و حساب را تسویه میکردند تا نشریه از خون اقتصادی برای ابقا عقب نماند. این کار عجیب و غریب نیست. در همه کشورهای پیشرفته روزنامهها و مجلات رپرتاژ آگهی چاپ میکنند و صاحبان صنایع هم داوطلبانه آگهی میدهند. ماهیهای بزرگ برکه شهرام فرهنگی- خیانت سرآغاز هر قصهای است. حالا زمان را به عقب باز میگردانیم؛ همه چیز از یک خیانت آغاز شد. کلمه نیاز بود و نوشتن وسوسهای برای رفع نیاز. پس خیانت کردیم به پوست درختان. نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم تا... خیلی مانده تا ابد. میان همین سه نقطههای زمان حال متوقف میشویم به نیت نوشتن از خودمان. سختترین کار دنیاست نوشتن از خود، وقتی چیزی شبیه اعتراف باشد! تقدیم به همه، با تقدیر از تمام کسانی که فکر میکنند مخاطب این مطلب نیستند. شمارش معکوس آغاز شده است برای خودنگاری و حکایت بود و نبود جماعتی که بودند و هستند و میآیند؛ پروندهای برای روزنامهنگاری، اگر این عبارت انتزاعی نباشد. تغییر خط فکری، کار دشواری نیست. در همین سطرهای آغاز میشود از چیزهای دیگری نوشت. میشود به جای اعتراف، از مشقت و رنج و حسرت و نداشتهها نوشت. میشود مثل هر سال و هر مطلب، حقیقت را درون همین تحریریهها که میدانیم پنهان کرد. میشود هنوز هم بچه خوب کلاس بود و دست به سینه پشت میز نشست. میشود... حالا اما دیگر نه رنگ جوهر نجاتمان میدهد و نه بوی کاغذ کاهی. وقت اعتراف است، وقتی برای اولین بار صدای قهقههها بابت توقیف روزنامهای همسایهها را از خواب میپراند! *** دلهره آدم را دچار سرگیجه میکرد. آن پلههای لعنتی انگار منتهی به بلندترین قله جهان بودند. نفست بند میآمد آن بالا. چشمها سیاهی میرفت وقت مواجهه با بزرگان نوک قله. سالها بعد میفهمیدی که آن پلههای بیشمار، تنها چند عدد بودند و آن قله هم تحریریه یک روزنامه بود. با این همه، هنوز نفست بالا نمیآمد، وقتی خاطره قله و آن آدمهای نوک قله پشت پیشانی پرسه میزدند. عصر یخبندان؟ نه به خدا، همین نزدیکیها است آن روزگار سپری شده. آن روزها یک صندلی از یک تحریریه هم غنیمت بود. میان آن همه چهره دست به قلم، تو انگار وصله ناجور بودی. انگار که نه، واقعاً اعتماد به نفس میخواست خودنمایی در آن تحریریه. از آن روزگار مینویسیم، همین چند سال پیش! خاطره بسیار است رفیق. از روزهایی که چه شوقی داشت برای اولین بار دیدن مطلبی به اسم خود در روزنامه. این بزرگ ترین فتح دنیا بود، بیگمان. تصور کن چه روزهای سختی گذشته بود تا چاپ اولین مطلب. چقدر دستنوشتههای تو مچاله در سطل زباله، چقدر این در و آن در زدن، چقدر از روی دست دیگران خواندن تا آن روز، روزی که شب قبلش تا صبح خواب به چشمانت نیامد از شدت ذوقزدگی. حالا چند سال بعد است. همین حالا که هنوز ما هستیم و دیگر قلهای نیست. پلهها به واقعیت نزدیک شدهاند. بچهها آن ها را دو تا- یکی طی میکنند و به تحریریه میرسند. آنجا هیچ کس قابل احترام نیست، که نسل تازه اسطورهزدایی میکند. جماعت «مسخ» شدهاند، تو حالا اسمش را بگذار «مهربان». اولین نوشته، یعنی اولین مطلب به نام تو، صبح همین فردا ضربدر تیراژ. اینکه دیگر ذوقزدگی ندارد. حرف بسیار است رفیق، تو که میدانی. نسل تازه، از راه رسیده است. حالا به جای فکر کردن به سوژههای بکر، به جای پرسه زدن در کوچه و خیابان، خواندن و خواندن و خواندن، باید هرچه سریعتر به تحریریه رسید. اینجا صندلی کم میآید میان نسل از راه رسیده. نسل تازه از راه رسیده است؛ بزککرده و اسطورهشکن! *** بحران بیکاری بیداد میکند. جماعت ته جیبشان هیچ هم که نباشد، پول خرید روزنامه برای خواندن نیازمندیهایش را جور میکنند. شاید میان این همه شغل و این همه ستون آگهی، فرصتی برای نجات از بیکاری باشد. شاید... اما راه را اشتباه رفتهای، رفیق. از همه جا که ماندی، هیچ شغل که پیدا نشد، اصلاً هیچ امیدی که نبود، میتوانی بختت را جای دیگری امتحان کنی. روزنامهنگار شدن اصلاً کار دشواری نیست، باور کن! بیرون نشستهاید و فکر میکنید اینجا چه خبر است؟ هیچ خبری نیست به خدا. اصلاً به قول شاعر: کدام قله؟ کدام اوج؟! این دستورالعمل را به خاطر بسپار: گیریم که شما هیچ آشنایی در مطبوعات ندارید. فرض محال که محال نیست، حتی سواد درست و حسابی هم ندارید. همه این ها را فراموش کنید و همین حالا مسیر یکی از تحریریهها را در پیش بگیرید. آنجا خودتان را به سردبیر، دبیر یکی از گروهها یا دبیر تحریریه معرفی کنید. حالا میتوانید مطلب دادن به روزنامه را حداقل به شکل آزمایشی آغاز کنید. البته در تمام این مدت که رفت و آمد به تحریریه را آغاز کردهاید، برای تحکیم روابط هم تلاش کنید. شما باید خیلی بداقبال باشید که پس از مدت کوتاهی روزنامهنگار نشوید. نهایت اینکه اگر از عهده نوشتن هم برنیایید، کار اجرایی که پیدا میشود. اغراق نمیکنیم، خیلیها از همین مسیر رفتهاند و دبیر اجرایی شدهاند. اسمشان؟ بگذریم، افشاگری بماند برای روزی دیگر. کسی چه میداند، شاید تا آن روز با هم همکار شده باشید! *** عضو کدام باند هستی رفیق؟ کدام باند؟ پس هنوز هم سر به هوایی و در فضای کار حل نشدهای. همین است که نشستهای در خانه و هیچ نمیفهمی چرا هیچ کس به سراغت نمیآید. میدانی، اگر سر نخواستن آدم دعوا باشد، باز هم چیزی وجود دارد. حداقل تویی هستی که در فکرها بنشینی و به هر دلیل نخواهند که باشی. روزگار اما سیاهتر از این حرفهاست. حالا هیچ کس به تو حتی فکر هم نمیکند، اگر عضو هیچ باندی نباشی. قبول که روزگاری بهترین بودی، قبول که آن روزها هیچ کس خواندن مطلبی را به امضای تو از دست نمیداد. نه، نیازی به یادآوری نیست، نامت فراموش نشده اما متأسفم، تو دیگر در بازی نیستی. اینجا دیگر حرف اول و آخر را قلم و ذهن خلاق نمیزند. خلاقیتی اگر باشد، باید خرج ورود به باندها شود. هنوز روزنامه میخوانی؟ پس نامها را مرور کن که چگونه پشت سر یک سردبیر و دبیر سرویس تکرار میشوند. آدمها، آدمهای خودشان را دارند. این دیگر ربطی به لیاقت و غیره ندارد. تو بگو عضو کدام باندی تا فالت را بگویم! *** روزگار منطق است و پشت هر چیزی منطق وجود دارد. دیوانگی قصه است، عشق قصه است و لعنت بر جماعتی که حس را از هر رابطهای گرفتند. اینجا هیچ کس عاشق نیست. این قصههای سوررئال را فراموش کن. هیچ کس عاشق کار نیست، کسی شیفته کار کردن با تو نیست. حالا همه چیز پشتپردهای دارد و این همه پشتپرده عشق به روزنامهنگاری. حالا دیگر همه چیز ابزار است، نوشتن هم. جماعت مینویسند، نامشان را سر زبانها میاندازند و... در نهایت منطقی پشت عشق وجود دارد. سادهای اگر باور کنی انگیزهای برای نوشتن جز نوشتن وجود ندارد. باید از این تبلیغ خود سودی به دست آورد. این است که روزنامهنگاری سکویی میشود برای پرش به سوی اهداف بزرگ. خیلیها به ظاهر با عشق نوشتند و امروز روزنامهنگارها برای نوشتن از آن ها، وقت میگیرند. این همه اما تمام قصه نیست. اصلاً میشود از این نوشتههای هدفمند و فارغ از عشق گذشت. اینجا جماعت هستند که در پشت پرده عشق، مطلب میفروشند و چه آسان میفروشند. مشتری فراوان است. چه کسی دوست ندارد تبلیغ خودش را در روزنامهها بخواند؟ چه کسی از این مسیر به درآمد بیشتر نمیرسد؟ حالا روزنامهنگارها دلال شدهاند و تو از عشق سراغ میگیری. نه رفیق، پشت هر عشقی، منطقی وجود دارد. *** حکایت غریبی دارند این تحریریهها. حالا خستهتر از آنیم که افشاگری را تا آخرین صفحه ادامه دهیم و کاغذ کم بیاوریم. اگر این نبود، از پشت پردهها و دیگران مینوشتیم. از جماعت متوهمی که تصور میکنند صاحب باارزشترین شغل جهانند. از آدمهای چشم و گوش بستهای که فکر میکنند این نسل تازه به دوران رسیده جان میدهند برای کار کردن. نمیدانند تمام تمجیدها قد یک لوگو نمیارزد. اینجا دیگر آدمها و کارشان حرمت ندارند، شما فراموش میشوید به سادگی کار کردن در روزنامه بهتر. میشد حتی از آدمهای بدون امضا نوشت. آن ها که نان جان کندن دیگران را میخورند. چه کسی باور میکند مطالب خیلی از این نامهای به ظاهر بزرگ را آدمهای دیگر مینویسند؟ کسی چه میداند جماعت بدون توان نوشتن، دبیر سرویس و سردبیر میشوند؟ اینجا تحریریه است، در روزگار ما. زیر این سقف کوتاه، دوستی چه بجا ادعا میکرد که: «خدا را شکر، قحطالرجال است.» خدا را شکر که مرزها محدودند و آن ها که باید باشند، نیستند و گرنه همین ما، ما که در توهم روزنامهنگاری روزگار میگذرانیم باید... نه، عنوانی پیدا نمیکنیم که جای خالی را با آن پر کنیم، هیچ، اصلاً هیچ! دیگر چه بنویسیم از حکایت «ماهیهای بزرگ برکه»؟ نه، حرف دیگری نیست. اینجا تحریریه است، در روزگار ما. ببین رفیق به کجا رسیدهایم. نمیدانی چه تلخ است قهقهههای ما، بابت تعطیل شدن یک نشریه. ببین به کجا رسیدهایم. شاید آن روز که که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینگونه نوشت : هر گلی هم باشد چه شقایق چه میخک چه یاس زندگی اجبار است . شب را ... شب را حوالتی است به شب های تیره تر دستم امیدوار به یکی دشنه دگر هر چند خسته ام پا از پا گویی امید خویشتن خود را بدر کرده ام ز سر مردی بیا یک دشنه دست تو یک دشنه دست من گیرم تو همه جا برتری ز من اما امید من نبود خاک رهگذر!! ( ساعدی ) نگارنده: آرزو مقدس/ بهراد ایزدی/آهنگ سرا ................................. آلبوم های آریان در آهنگ سرا: click here ............................................ اولش بگم: یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود ... چهره ديگر ايران گزارش گاردين از تهران ( زمستان 86) مارتين هاگسن کمي پيش از تنش اخير ميان ايران و انگليس از تهران ديدن کرد. در آنجا وي با گروه هاي موسيقي متال با شعر هايي از اسطوره هاي ايران و دختران نوازنده در گروه هاي پاپ، در کنارفرهنگ اسلامي که سعي دارد غرب را تفسير کند مواجه شد يک شب سرد در تهران. هفته ها بعد از مراسم عاشورا. هنوز پرچم هاي سياه در مرکز شهر بر سردر برخي ساختمان ها آويخته است. ترافيک سنگين در هشت خط از کنار تابلو هاي بزرگ شهداي جنگ ايران و عراق عبور مي کند. در کنار آن ها بيل بورد هاي عظيم که تلفن هاي موبايل را تبليغ مي کنند. هر چه به شب نزديک تر مي شويم دود و غلظت هوا بيشتر مي شود در شهرک اکباتان با انبوهي از مجموعه اي از بتون و مسير هاي اتوبان و درسايه يکي از برج ها دريک اتاقک ضد صدا گروهي به نام 127 مشغول تمرين است. در زير پوستري از جترو تال نوعي موسيقي که شايد نام پانک محلي را بتوان بر آن گذارد در حال اجراست: جاز، موسيقي ايراني،ترومبون و پيانو. آهنگ ها به زبان انگليسي هستند و توسط سهراب محبي، يک جوان باريک 26 ساله خوانده مي شود. اشعار آن سياسي نيست ولي گوياي نا اميدي و سياهي است. محبي در حاليکه يک دست را در شلوار جينش فشار مي دهد روي ميکروفن خم شده است: "اخبار را مي بينم، مازوخيست هستم/ بايد شکست بخورم تا مطمئن تر شوم/ توسرم پر از آزمون هاي سخت بي گناهي است/ناني در نمي آورم و از آرزو پرهيز مي کنم." تا چندي پيش تصور چنين چيزي ممکن نبود. با انقلاب 1979 موسيقي پاپ ممنوع شد. افراطيون مذهبي آن را ابتذال مي دانستند. هر کس مخالف بود در معرض کتک، بازداشت و حتي زندان قرار مي گرفت. محدوديت ها تا حدي بر طرف شده ولي نه کاملا؛ کنسرت ها گاهي مجوز مي گيرند ولي رقص همچنان ممنوع است. آواز زن فقط به صورت همراهي مجاز است. موسيقي همچنان تحت نظارت وزارت ارشاد اسلامي قرار دارد. هر موسيقي بايد مراحل مميزي شعر و موسيقي را طي کند. از آن جا که موسيقي راک مجاز نيست، تنها تعدادکمي از موسيقي هاي اجرا شده با گيتارمجوز گرفته اند. محبي از گروه 127 مي گويد: " سه سال پله ها را بالا و پايين مي رويد ولي آخر هم مجوز داده نمي شود چون موسيقي غربي است." لذا گروه 127 هم آهنگ هاي خود را در اينترنت پخش مي کند و چند کنسرت در خارج از کشور اجرا کرده است. ولي اين چيزي نبوده که آن ها انتظار داشتند. آن ها مي خواستند حضور واقعي داشته باشند و موسيقي زنده اجرا کنند. انقلاب 1979 در واقع مي خواست فرهنگ ايراني را زنده کند و در روزهاي اول انقلاب شاعران و موسيقي دانان کنسرت هايي را اجرا مي کردند ولي به مرور و با فشار براي زدودن مظاهر غرب به تدريج هنر مندان نيز به غرب کوچ کردند. آن ها که کوچ نکردند به زير زمين ها رانده شدند. رامين بهنام از پليس تشکر مي کند که وي را به يک موسيقي دان حرفه اي تبديل کرده است. وي که در مسير تمرين گروه خود دستگير شده بود مي گويد: " در اين لحظه فهميدم که موسيقي جدي است و تنها کاري که مايلم بکنم نواختن موسيقي است." وي که چند ساعت بعد آزاد شد گروه خود به نام تاتار 2 تشکيل و نوارهايي را از کار هاي خود بطور غير رسمي منتشر کرد. اين گروه کنسرت هايي را در پارکينگ خانه ها و با صداي کم اجرا مي کردند. موسيقي پاپ در ايران از دهه 1990 با بهبود جراحات ناشي از جنگ با عراق شکل گرفت. گروهي معتقدند اين شکل گيري با تصميماتي در بالاترين سطح دولتي همراه بوده است و مي گويند: می خواستند موسيقي خودي را درمقابل موسيقي ايرانيان خارج که در بازار سياه پخش مي شد تشويق کنند. يکي از ستاره هاي اين حرکت علي رضا عصار است. وي با ريشي سياه و مو هاي بسته شده در سن 37 سالگي، مي گويد قصد داشته براي ادامه کار موسيقي ايران را ترک کند و به رهبري ارکستر بپردازد ولي با باز شدن فضاي فرهنگي در زمان خاتمي وي در ايران ماندو امروز سي دي هاي او در يک ميليون نسخه به فروش مي رود. وي آخرين آلبوم خود را در ابي رود لندن و با ارکستر سمفونيک لندن ضبط کرده است. در ايران همه از خط قرمز در هنر صحبت مي کنند: مسائلي چون روابط جنسي که مسلما نمي تواند مطرح شود. ولي در بسياري موارد هيچ کس حدود و ثغور اين خط را بطور مشخص نمي داند. نينف اميرخاص نوازنده گروه آرين مي گويد مساله اين است که هيچ قانون نوشته شده اي در اين زمينه وجود ندارد. گاهي اشعاري مجوز مي گيرند که حدس نمي توان زد. در صحبتي با علي پهلوان خواننده گروه آرين وي گفت: "ما نمي توانيم بسياري از حرف ها را بطور واضح بزنيم و بايد بگذاريم مردم خودشان حدس بزنند." اين نحوه برخورد با بيان هنري تنها عکس العملي در برابر سانسور نيست بلکه بنا به گفته رامين صديقي، مدير شرکت هرمس، شعر و فرهنگ ايراني همواره زباني غير مستقيم داشته است."مثلا درمورد عشق افراطي اگر سخن گفته شود خواهند گفت اين عشق به خداست و لذا کسي ايراد نخواهد گرفت." پس از تائيد شعر از سوي وزارت ارشاد بايد براي هر اجرا نيز مجوز گرفت. رقص نيز ممنوع است و محافظين حاضرين را زير نظر دارند. پهلوان مي گويد: " مردم مي توانند دست بزنند و کمي حرکت بکنند ولي گاهي ما مجبور مي شويم اجرا را قطع کنيم و از جمعيت بخواهيم سر جاي خود بنشينند. حتي نوازندگان هم نمي بايد حرکت شديد بکنند و گاهي به آن ها نيز روي صحنه تذکر داده مي شود که آرام باشند. آرين اولين گروهي بود که در آن نوازنده مرد و زن در کنار هم وجود داشت. حتي قبل از سال 1979 نيز اين فکر تازگي داشت. زنان هنوز مجاز نيستند به تنهايي آواز بخوانند. حتي در گروه نيز نبايد بلند بخوانند. خواندن زنان در جمع زنان يا کنسرت براي زنان آزاد است. به پشت بام مي رويم تا شهر را تماشا کنيم و چند عکس بگيريم. وجه ديگري از کوشش تند رو ها براي ممنوع کردن فرهنگ غرب نمايان مي شود: موج عظيم آنتن هاي ماهواره اي. اين وسايل قانونا غير مجاز است ولي برخورد با آن ها جنبه پراکنده و اتفاقي دارد. هر چند اينترنت با سرعت بالا نيز محدود شده است و سايت هاي غير اسلامي نيز فيلتر مي شوند ، ليکن جوانان به زودي راه خود را پيدا مي کنند. با وجود ممنوع بودن موسيقي غربي انواع آهنگ هاي جديد به سرعت در بازار سياه قابل دسترسي هستند. در مغازه حسين در شمال شهر انواع دي وي دي هاي فيلم ها و موسيقي غربي که غير مجاز تکثير مي شوند وجود دارد. چون ايران عضو پيمان جهاني حقوق مولف نيست، فروش اين محصولات هم غير قانوني نيست. آنچه غير مجاز است آهنگ هايي است از بريتني اسپيرز و پينک فلويد در زير ميز و بر روي سي دي ضبط مي شوند. آن چه کسب و کار حسين را نگاه مي دارد بچه هاي نسل انقلاب هستند: 70 در صد جمعيت زير 30 سال سن دارند و خاطره اي از دوران شاه ندارند. اين همان نسلي است که در شمال تهران و در بوتيک هاي مد روز با گوشواره و موهاي ژل زده به چشم مي خورند. تقريبا تمام غربي هايي که از ايران ديدن مي کنند با تضاد بين زندگي عمومي مردم و روي گشاده ايرانيان در فضاي زندگي خصوصي آشنا هستند. خبر نگاران اغلب مي بينند که ايرانيان بذله گو و خوش اخلاق هستند و تفاوت زيادي با آن روحيه اي که "مرگ بر آمريکا" را فرياد مي زند دارند. نوعي ناهمخواني شديد ميان قوانين سخت جمهوري اسلامي و زندگي روزمره مردم عادي وجود دارد. نمي دانم کدام يک چهره ايران است. ژيلا مي گويد:"هردو. يک لايه بيروني و يک لايه دروني وجود دارد. وقتي من بيرون مي روم بايد از آن تبعيت کنم و روسري سر کنم ولي در خانه يا جاي امن مي توانم خودم باشم." محسن رجب پور 35 ساله نقش سايمون را در ايران بازي مي کند و به کشف گروه هاي موسيقي مشغول است. گروه آرين از گروه هايي است که او به وجود آورده و اکنون نيز بنيامين که صدايش در تمام جاها شنيده مي شود از هنر منداني است که با وي کار مي کند. وي مي گويد در دهه بعد از 1995 حدود 750 عنوان آلبوم منتشر شده ولي از سال 2005 با انتخاب محمود احمدي نژاد اين رقم به 100 آلبوم کاهش يافته است. احمدي نژاد به رسانه ها گفته است از پخش موسيقي غربي خودداري کنند. پرسيدم آيا تضادي بين موسيقي پاپ و آرمان هاي اسلامي وجود دارد، با احتياط کامل و حساب شده جواب داد: "برداشت هاي مختلفي از اسلام هست. برخي سخت گير تر و برخي کمتر سخت گير هستند. شما هم در اروپا در قرون وسطي دچار همين مسائل بوده ايد ولي بعد به ثبات رسيده ايد. ما هم اکنون دقيقا در چنين بحراني به سر مي بريم." در این آلبوم ، کریس دی برگ بعنوان خواننده میهمان در قطعه ای با نام " نوری تا ابدیت" ( دوستت دارم ... ) با گروه آریان همکاری کرده . این آلبوم بصورت : کاست با قیمت 800 تومان ، CD+VCD با قیمت 1250 تومان و CD+DVD+POSTER با قیمت 3000 تومان عرضه شده است .
CD و VCD در یک جلد مقوایی و CD و DVD بهمراه یک پوستر دو طرفه از گروه آریان ارائه شده است که قطعات تصویری شامل 60 دقیقه در VCD و DVD در بسته بندی های مختلف قرار گرفته است . آلبوم نامسلمون با صدای علی عبدالمالکی
![]()






مطلب را به بالاترین بفرستید:

مطلب را به بالاترین بفرستید:

![]()



مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به بالاترین بفرستید:

مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به بالاترین بفرستید:
جنس سوم؛ دختران پسرنما

شلوار سبز شش جیب، آستین هایی تا آرنج بالا كشيده، موهای کوتاه و صورت و دست های آفتاب سوخته که بین انگشتانش سیگار باریک «بهمن» دود می شود.
«پشت موتور که می شینم، عمراً بفهمی که دخترم. تا خود فشم کورس میذارم.»
هنوز یک سالی درس دارد تا دیپلم بگیرد. پاتوقش پارک است، اگر پلیس اجازه دهد. با پسرها مشکل ندارد چون با آن ها دوست است. دوستی ای از جنس پسرانه. فقط اگر ببیند که پسری مزاحم یك دختر شده، چاقوی ضامن دارش را در می آورد.
«یکی دوبار خط انداختم رو دست و بالشون. بس که پررویی کردن. دنبال یه دختر ۱۴، ۱۵ ساله افتاده بودند.»
اسمش «نرگس» است؛ اما با تیپ «کماندو»یی که دارد و صورتی که بارها و بارها تیغ زده تا زمخت و پرمو شود، خیلی شبیه نرگس ها نیست.
دختران پسرنما، گروهی از دختران هستند که تصور می کنند داشتن ظاهر پسرانه به آن ها آزادی و امتیازهای بیشتری می دهد. این گونه رفتار، بیشتر در دوران نوجوانی و در بین دخترانی مشاهده می شود که بیشتر در تنگناهای تبعیض جنسیتی هستند و بعد از گذر از دوره نوجوانی نیز این رفتارهای پسرانه را کنار می گذارند.
«تو کوچه و خیابون بازی می کردیم. همه با هم. دختر و پسر. بزرگ تر که شدیم، جای این که اختیاردار تر بشیم، هی گفتند: "نه". "نه". داداشه می رفت، عیبی نداشت؛ اما برا ما عیب و عار بود. منم پسر شدم. اولین بار شبای محرم بود. کلاه گذاشتم سرم و زدم بیرون. اولین کاری که کردم، تو خیابون سیگار کشیدم. بدم میاد یواشکی بکشم."
- بروز و ظهور پدیده «دختران پسرنما»، ناشی از وجود تبعیض جنسیتی در جامعه ها است. این دختران، برای کسب آزادی هایی که به دلیل جنسیت شان از آن محروم شده اند، جنسیت خود را پنهان می کنند. این پنهانکاری به طور معمول در سنین نوجوانی دیده می شود و گاه تا قبل از ۲۰ سالگی ادامه دارد.
- تبعیض جنسیتی، به معنای برتری دادن یک جنس به دیگری و تقسیم امتیازها و آزادی ها براساس آن است. این تبعیض به دنبال خود یک جبر را همراه دارد.
این جبر اجتماعی و محرومیت هایی که به دنبال دارد، برخی دختران را ترغیب به پنهان کردن جنسیت شان می کند. این پنهانکاری، بیشتر از سوی دخترانی انجام می شود که خواهان آزادی های بیشتر و برابر با گروه پسران هم سال شان هستند. آزادی ها و خواسته هایی که اغلب در حد موتور سواری، سیگار کشیدن، نداشتن حجاب یا بازی فوتبال است.
- در شرایطی که امتیازات نه بر اساس عدالت و به طور یکسان، که بر اساس جنسیت تقسیم می شود، فرد برای بهره مندی از شرایط بهتر، سعی می کند که خود را به جنسیتی كه از ديدگاه جامعه، بالاتر و مقبول تر به شمار می رود نزدیک کند. در نتیجه در قالب دیگری می رود. پس دختران به سمتی حرکت می کنند که به زعم خود، شرایط مطلوب تری در آن خواهند داشت. در واقع به دنبال ارتقای رده خود هستند. این تغییر قالب، به معنای نفی جنسیت و یا بیزاری از آن نیست؛ بلکه تنها برای کسب آزادی بیشتر است؛ اما بدون آگاهی از عواقب آن. 
دخترانه ترین کاری که نرگس انجام داده، آشپزی است. «آشپزیم حرف نداره. اما فکر نکنم این کار خیلی هم دخترونه باشه. مردها هم آشپزی می کنند.»
نرگس لباس دخترانه هم می پوشد : «من همیشه این جوری لباس نمی پوشم. تاپ و شلوار جین می پوشم برای مهمونی؛ اما اصلا بلد نیستم ناز کنم و راه برم. عین چماق میمونم. خیلی با حسرت نگاه می کنم به دخترهایی که كفش پاشنه بلند می پوشن.»
- در شرایطی که فرد جنسیت خود را پنهان می کند، به دلیل هم گروهی و همنشینی با پسران، ناچار باید از قوانین و الگوهای رفتاری آنان پیروی کند. در تمام مدتی که دختر در حال یادگیری رفتارها و الگوی کلامی پسران است، فرصت برای یادگیری رفتارهای دخترانه را از دست می دهد. در مقابل رفتارها و شیوه صحبت پسران ملکه ذهنش میشود. تراشیدن صورت که لطافت پوست را از بین می برد، راه رفتن مردانه که زمخت و خشن است و غیره، از جمله رفتارهایی است که در یک دوره سنی خاص بروز می کند. دورهای که فرد، دورنمای درست و آگاهانه ای از دوره بعدی زندگی اش ندارد.
- احساسات، عطوفت، لطافت و غیره همه از محسناتی هستند که در وجود زن بیش از مرد قابل حس هستند. در شرایطی که دختران در سال های نوجوانی، جنسیت خود را پنهان میکنند، در واقع به زندگی خود در سال های بعد از آن لطمه وارد می کنند؛ چرا که این نوع پنهانکاری، یک دوره زمانی خاص و کوتاه دارد و فرد باید برای ورود به اجتماع و ادامه زندگی خود، به قالب اصلی اش بازگردد.
- دختری که یاد نگرفته احساساتش را ابراز کند و به جای آن، آموخته که گریه بد است و احساسات باید پنهان بماند، زمانی که بخواهد وارد زندگی مشترک یا یک اجتماع زنانه شود، بسیاری از رفتارهایش مورد قبول قرار نمی گیرد و حتی ممکن است طرد شود و یا مورد تمسخر قرار بگیرد. در هر حال در برقراری یک رابطه موفق و لذت بخش دچار مشکل خواهد شد.
*بلد نیستم.
*مال دخترای دافه.
*فقط دخترای پسر کش بلدن.
* والا یه بار از یکی از دوستام خواستم یادم بده چطور ناز کنم و عشوه بیام. اون قدر سخت و پیچیده بود که پشیمون شدم؛ اما از دخترایی که بلدن ناز و عشوه بیان، خیلی خوشم میاد.
- طنازی، یکی از خصوصیات زن است؛ اما آن چه به عنوان آموزش عمومی در سطح جامعه، ساری است و رواج دارد، همه در جهت تهی کردن زن از تمام خصلت ها و خصوصیت های زنانه است. به انحای مختلف و در همه حال تاکید می شود که داشتن این گونه رفتارهای زنانه بد است. مرد را به فساد می کشد. زنان و دختران، در نتیجه این آموزش ها و برای آن که در مظان اتهام نباشند، از سال های اول زندگی یاد می گیرند که این خصوصیات را فراموش کنند.
در مقابل در هیچ بخشی، از آموزش و پرورش گرفته تا رسانه ها، چگونه زن بودن را نمی آموزند. حتی آموزش ها در سطح های غیر سازمانی نیز بر این منوال است و هیچ الگویی برای چگونه زن یا دختر بودن بدون حذف و از بین بردن خصلت های زنانه وجود ندارد. این آموزش ها به گونه ای است که حتی دختران نیز در تعریف «طنازی» به بیراهه می روند و آن را خاص دختران «سر به هوا» یا «بد» می دانند و یا حربه ای برای جلب توجه پسران و مدهوش کردن آن ها.
نرگس، امروز در هیبتی پسرانه است؛ اما دورنمایی که از خود دارد، به تمامی دخترانه است: «با وجودی که زن رو چون احساساتیه، جنس دوم می دونم؛ اما از این که دخترم و می تونم مادر بشم، حس خیلی خوبی دارم.»
تاکید «محمود رحمانی»، جامعه شناسی که در این گزارش، دختران پسرنما را تحلیل کرد، بر تفاوت این گروه با «تراجنسی» ها و برخی «لزبین»ها با پوشش و رفتار پسرانه است: «دختران پسرنما، جنسیت خود را نفی نمیکنند؛ بلکه برای دورهای آن را پنهان میکنند؛ اما بحث تراجنسی ها، کاملا متفاوت و ناشی از ويژگی فیزیولوژیکی است.»
«شبنم»، یک تراجنسی ۳۵ ساله با تمام زیبایی ظاهری و زنانه اش، هویتی مردانه دارد. آن قدر مردانه که دوبار عاشق دو دختر شده و هر دو بار نیز شکست خورده و حالا به این نتیجه رسیده است که زن ناقص العقل است و لیاقت عشق ورزیدن ندارد.
شبنم، حتی در خانه اش هم با کت و شلوار و کراوات می گردد؛ اما از تغییر جنسیتش در این سن و به دلیل حضور ۳۵ ساله اش در جامعه و با ظاهری مردانه، می ترسد.
«شهلا اعزازی»، استاد دانشگاه علامه طباطبایی، دختران پسرنما را سنت شکنان جامعه می خواند: «این دختران، برای فرار از محدودیت هایی که خانواده ها برای آن ها ایجاد کرده اند، برای چند سالی در دوره نوجوانی تغییر چهره می دهند.»
این جامعه شناس، تاکید می کند که دختران پسرنما با دختران همجنس گرا و تراجنسی ها تفاوت دارند: «خواسته اصلی دختران پسرنما، زیر پا گذاشتن کلیشه هایی است که خانواده و جامعه به آن ها تحمیل می کند. دنیای دخترانه و زنانه ای که جامعه و خانواده برایش ترسیم میکنند، زیر دست بودن و زن مطیع شوهر بودن است. گروهی از دختران، آزادی بیشتری می خواهند و زیر بار این سنت ها نمی روند. در نتیجه، برای کسب آزادی به شیوه هایی گاه غلط دست میزنند.»
سن بلوغ، یعنی در نهایت ۱۵ یا ۱۶ سالگی و ورود به گروه های دخترانه، آخرین روزهای پنهان کاری این دختران است. سنی که این دختران، سیاست های جدیدتر و کاراتری را برای کسب امتیاز و آزادی به کار می گیرند و بايد به عنوان یک زن باید وارد اجتماع شوند.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آریان برگشته
آریان صدایی بود که تو سکوت سال های نوجوونیمون پیچید و شد صدای عاشقانه های نسل ما. ما با آریان پرواز کردیم، خندیدیم، گریه کردیم، با آریان عاشق شدیم، خلاصه تلخ یا شیرین، ما با آریان زندگی کردیم!
حالا آریانی ها بعد از چند سالی دوباره برگشتن و مثل همیشه می دونن هوادارانشون چی می خوان.
آریانی ها آریانی برگشتن، به همون سبک قدیم خودشون. ولی نه اشتباه نکنید! هیچ کدوم از آهنگ های این آلبوم تکراری نیستند. اصلا تکراری نبودن تنها چیزیه که تو کارهای آریان تکرار میشه!
آریانی ها در "بی تو، با تو" نشون دادن که نیاز و سلیقه ی جامعه شون رو خوب می شناسن و این رو در آهنگ هایی مثل "من اگه جای تو بودم" و " نوری تا ابدیت" می بینیم. آهنگ دیگه ای هم هست به اسم "اون روزا" که در اون آریانی ها داستان شکل گرفتن گروهشون رو تعریف می کنن، از جمع شدن دوستای قدیمی دور هم میگن و از سختی هاشون که خیلی کار جالبی شده!
مثل همیشه شعر های آریان پر از عشقه و احساس، پر از امید و پر از زندگی! شنیدن بعضی از این آهنگ ها اونقدر حس خوبی به آدم میده که نا خود آگاه لبخند می زنید! در این آلبوم خبری از ضد ترانه هایی نیست که فقط به لعن و نفرین معشوق بینوا می گذرند، چهل و هفت دقیقه و سی و نه ثانیه سرشار از عشق و امید!
شعر های آریان از سروده های سعدی و حافظ نیست، این ترانه ها رو زن ها و مردهایی هم سن و سال ما، هم دوران ما و از جنس ما گفتن که شاید شعرای بزرگی هم نباشن(!) وهمین سادگیه که کارهای آریان رو از بقیه متمایز می کنه، آریانی ها شاعر نیستن ولی ترانه هاشون از ذهنمون بیرون نمیره!!
به جرات می تونم بگم که آریان اعتبار موسیقی پاپ ما در جهانه، شاهد این ادعا هم ایستادن یکی از افسانه های موسیقی دنیا در کنار جوونای آریان و هم صدا شدن با اونا و اومدن اسم آریان به عنوان تنها نمایده ی موسیقی پاپ ایران در International Who’s Who Popular Music 2006 هستش که نینف امیر خاص در باره اش کاملا توضیح می ده.
این آلبوم چهار قطعه ی تصویری هم داره که آهنگ مشترک آریان و کریس دی برگ یکی از اونهاست، واقعا چیزی جز این که فوق العاده است به فکرم نمی رسه! در یکی دیگر از ویدئوهای این آلبوم اعضای آریان خاطراتشون رو از کنسرت های داخلی و خارجی برامون تعریف می کنن به همراه بخش هایی از این کنسرت ها و سفرهاشون، اینجا آریانی ها رو فقط با گریم و در حال خوندن نمی بینید، بلکه داستان خستگی ها، شادی و مشکلاتشون رو از زبون خودشون می شنوید و حتی آریانی ها رو در حال هل دادن ماشین می بینید!!
حرف آخر این که این آلبوم یک کار استثناییه!
او که از ماندن خواند و رفتن را برگزيد
خواندن از "خانه" و گفتن اينکه: "اميدوارم به زودي در ايران خودمان دور هم باشيم..."، ديگر نخ نما شده. خوانندگان ايراني غربت نشين ، عموماً نفري سه- چهار آهنگ در وصف وطن دارند. اما خودشان بهتر از هرکس مي دانند که اين فقط يک حربه براي به دست آوردن دل مخاطب داخلي است. به جز معدودي از اين خوانندگان، بقيه تلاشي براي بازگشت و خواندن در وطن خود نکرده اند. با اين حال، بين اين گروه هستند هنرمنداني که يا سفت و سخت پي گير دريافت اجازه فعاليت در ايران شده اند و يا دست کم، گاه گدار در ايران ديده مي شوند؛ گيريم که زياد هم به دريافت مجوز اميدوار نباشند. آهنگسرا نگاهی دارد هفتگی و بسیار موشکافانه به این قشر از جامعه که کماکان درگیر مشکلات بسیار زیادی هستند.ما سعی می کنیم تا در آهنگسرا مرهم دردی بر دل این قشر و طرفداران آن باشیم، البته همان طور که خود می بایست بدانید در چهارچوب قوانین کاملا اسلامی...
گريز، رفتن يا هجرت؟! هر کدام را که براي دل کندن اهل هنر از خاک وطن انتخاب کنيد، فرجام کار يکسان است. در طول سه دهه گذشته، بسياري از اهل موسيقي به دليل نامساعد بودن شرايط کار در ايران به خارج از کشور نقل مکان کردند. اما در ميان تعداد بسيار موزيسينهايي که از ايران رفتهاند، برخي نيز که سالها ترک وطن کردهبودند، به ايران بازگشتند و هرچند بسيار کم، اما فعالاند. ورق مي زنيم پرونده موزيسين هايي را که رفتند، ماندند و يا بازگشتند...
نيلوفر لاريپور(ترانه سرا) - بعضي وقتها آدمها دوست دارند شبيه قهرمانهاي قصهها شوند و بعضي وقتهاي ديگر، قصهها دوست دارند آدمها را اسير خود کنند. قصه ما از يک روز گرم خرداد شروع شد. قرار بود به سفارش بنياد جانبازان کليپي براي تلويزيون بسازيم. با شعري در ستايش از جانباز و خاک ايران. فيلمنامه کليپ را من نوشته بودم و آهنگساز ترانه، قهرمان قصه ما بود. بحث روز، ترانه بود و تلويزيون؛ که به تازگي چند کار متفاوت از خوانندگان جديد پخش کرده بود. قهرمان قصه ما طرح خوبي به ذهنش رسيده بود که همان جا با ما در ميان گذاشت:
ميتوني يه ترانه بگي براي کساني که از ايران رفتند و توي يه کشور ديگه زندگي ميکنند؟ يه ترانه که با "مسافر خسته" شروع بشه؟
ا
ين موضوع براي من که هميشه به شعر و ترانه، نگاه عاشقانهاي داشتم، جالب بود. ترانهاي اجتماعي که ميتوانست عاشقانه هم باشد. همان شب ترانه را گفتم، ترانهسادهاي که طرح روايياش را دوست داشتم. داستان مسافري که دليل رفتنش را نميدانست، اما ميرفت. مسافر خستهاي که تمام عمر مسافر بود...
جرقه ابتدايي ملودي، توسط «بهروز صفاريان» زده و در کمتر از يک هفته کار آماده شد. تصميم گرفتيم که ترانه را براي پخش به شبکه جام جم ببريم، چرا که اين شبکه براي ايرانيان مقيم خارج از کشور پخش ميشد، همانها که بهانه ما براي ساخت اين ترانه بودند. ولي ناگهان تهيهکنندهاي پيدا شد و قرار شد که اين ترانه و ترانههاي ديگر به صورت آلبوم به بازار بيايد. موضوع ترانه بعدي هم در همان روزها به ذهن قهرمان قصه ما رسيد:
ميتوني يه ترانه بگي که به جوونا حالي کنه که انقدر بهانه نگيرند و به فردا اميدوار باشند؟ ترانهاي که بگه اينجا، جاي خوبيه براي زندگي!
اين ايده هم شد ترانه «مشق سکوت» و اسفند سال 1377 آلبوم «مسافر» به بازار آمد.
-يه فيلم سينمائيه، من توش بازي ميکنم، دو تا ترانه ميخواد (که البته بعد شد سه تا) بايد زود بگي.
-داستانش چيه؟
-فيلمنامه رو ميارم بخوني. درباره يه جوون خواننده و آهنگسازه که اينجا بهش اجازه کار نميدن، تا اينکه بالاخره خسته ميشه و تصميم ميگيره بره لسآنجلس.
-آخرش چي ميشه؟
آلبوم های شادمهر عقیلی در آهنگ سرا: click here
-آخرش؟ هيچي، بالاخره بهش اجازه کار ميدن و پسره ميمونه.
-چه داستان بيمزهاي!
-اينجوريام نيست، بايد فيلمنامه رو بخوني.
تهيهکننده سفارش دو ترانه داد. «آتيشبازي» و «پر پرواز» ساخته شده بود و فيلمبرداري هم تقريباً رو به پايان بود که تصميم گرفتند ترانه ديگري به آن اضافه کنند:
-فقط يه روز وقت داري که ترانه رو بگي.
-آخه درباره چي؟ براي کدوم قسمت فيلم؟
-يه ترانه عاشقانه، مثلث عشقي، سفر، رفتن، همين چيزا ديگه.
و من در فرصت کمي که داشتم ترانه «يه پنجره با يه قفس» را نوشتم. ترانهاي که يقين دارم هيچ وقت از يادها نميرود. زمستان 1379 فيلم «پر پرواز» اکران شد.
***
قصه ما از همان قصههاست که دوست دارد واقعيت باشد، مثل زندگي. فقط پايان قصه را، آنطور که دوست داريم مينويسيم. ولي زندگي، دست من و تو نيست. گاهي يک سلام، يک پلک به هم زدن، يک مکث کوتاه سرنوشتت را عوض ميکند. حالا حتماً خوشبختي! خوشبختتر از زماني که اينجا بودي. کنسرت ميگذاري، کليپ ميسازي، مصاحبه ميکني، طرفدارانت هم که بيشمارند. کافي است کسي در مصاحبهاي - مغرضانه يا بيغرض- از تو گلهکند. آن وقت نامهها، تلفنها، کامنتها، وبلاگها، ايميلها و... طرف را ناک اوت ميکنند و من ته دلم خوشحال ميشوم که اين مردم فراموشکار، هنوز مسافر خستهشان را از ياد نبردهاند.
ولي با دلتنگيات چه ميکني؟ نگو که دلتنگ نيستي، چرا که نميتواني غمي که اين روزها در ته چشمت موج ميزند را پنهان کني. انگار هنوز خو نگرفتهاي به درختاني که هيچ وقت پشتشان قايمباشک بازي نکردهاي، پنجرههايي که بوي قرمهسبزي آشپزخانه را به کوچه هديه نميکنند، کوچههايي که در آن ها گم نشدهاي و خيابانهايي که تو را به ياد هيچ کس نمياندازد.
نميدانم، شايد اين منم که اشتباه ميکنم، به قول شاعري که نميشناسمش:
شنيدهام که رفتهاي بهار را ميان مرزهاي تازه جستوجو کني/ بهار را چنين خيال کن که يافتي!/ تو جان خسته را چه ميکني؟
- «مسيح محقق» با نام مستعار «شيدي» يکي از آن هاست. او نواختن گيتار را از 12 سالگي آغاز کرد و همراه با برادرانش گروه راکي راه انداخت با نام «ماميز». اما کمي بعد نمايندگي کمپاني لوازم صوتي استوديويي را گرفت و پس از انقلاب نيز به کار مسترينگ پرداخت. او در دوران بيماري پدرش، براي ايجاد تحولي در روحيهپدر، موسيقي اصيل و مقامي ميگذاشت و کمکم خودش نيز به موسيقي ايراني علاقمند شد و به نواختن تار و سهتار پرداخت و کمکم موسيقي ايراني را وارد آثارش کرد. مدتي که خارج از ايران بود، به کاربرد کامپيوتر در موسيقي الکترونيک پرداخت. شيدي پس از بازگشت به ايران دو آلبوم «دو پيکر» و «عاشقي پيداست» را در استوديوي خانگياش ضبط کرد. هم اکنون در شمال ايران زندگي ميکند و در حال تدارک آلبوم جديدش است.
- «آلدوش آلپانيان» پيش از انقلاب کنسرتهايي در کلوپ آلمانيها و قصر شيرين همراه با گروهاش که با نام «هيپيها» شهرت داشت، برگزار ميکرد که بيشتر به اجراي کاور قطعات مشهور آن دوران ميپرداختند. گرايش او بيشتر به موسيقي راک است. بعدها او با «داوود آژير» گروه «فايربال» را راه انداخت و کار آهنگسازي را هم شروع کرد. اين دو و چند تن ديگر به اين موسيقي وفادار باقي ماندند، ولي آن هايي که معروف شدند، به موسيقي شش و هشت گرويدند.
آلدوش و داوود قبل از انقلاب از ايران خارج شدند. اولي از موزيسينهاي موفق موسيقي تلفيقي (جهاني) در نواحي سانفرانسيسکو محسوب ميشد و آلبوم «کودک درون»اش در آن ديار محبوب شد و جايزهاي را نيز از آن خود کرد. در اين کار او از اشعار ايراني، که بيشتر سروده «کوروش انگالي» بود، و از ملوديهاي ساده و دلربايي سود برد که بويي از موسيقي محلي خودمان نيز داشت. او همچنين به تهيهکنندگي چندين کار دست زده که از آن ميان ميتوان به آلبوم اول گروه «اکسيوم آو چويس» اشاره کرد. دومي از فرانسه سر در آورد و به تحصيل و بعدها تدريس گيتار کلاسيک در چند مؤسسه صاحب نام پرداخت و کنسرت هاي زيادي هم در توشه دارد. اين دو چند سال پيش در ايران به هم برخورد کرده و تصميم به همکاري مجدد گرفته و آلبوم جديدي هم ضبط ميکنند که کار آن مدت زمانيست که تمام شده و هنوز در راهروهاي ارشاد سرگردان است، اگرچه يکبار تمام مراحل اداري را طي کرده و به خط پايان رسيده بود!
- «سعيد گنجي» در دوراني که در ايران بود، در يک گروه موسيقي که در دبيرستان تشکيل داده بودند، گيتار بيس مينواخت. بعد ايران را براي تحصيل در رشتهمهندسي راه و ساختمان ترک کرد و سپس به تحصيل در رشتهکامپيوتر پرداخت. در کنار تحصيل، در گروههاي موسيقي بيس مينواخت و کار صدابرداري را در سال 1985 با يک استوديوي خانگي آغاز کرد و اولين کار ضبطش را بر روي کاست فر ترک تجربه کرد. سپس به صدابرداري تئاتر و ميکس قطعات پرداخت. پيش از آمدن به ايران، دورهصدابرداري را در مدرسهCRI گذراند و به دليل پارهاي مسائل خانوادگي به وطن بازگشت. اولين قدماش راه اندازي استوديويي با نام «سکوت سحر» بود که بسياري از دستگاهها و ميکروفنهايش را از آمريکا با خود آورده بود. استوديو جان نگرفت و سعيد به دليل ناشناس بودن، مجبور به بستن استوديو شد. هم اکنون فعاليتهاي کمي در زمينهصدابرداري ميکند و به گفتهخودش، منتظر فرصتي مناسب ميگردد...
- از جملهاين موزيسينها ميتوان به «فريدون آسرايي» اشاره کرد که پس از بازگشت به ايران، ميخواند و آلبوم منتشر کرده. همچنين «همايون مشيراخباري» که پس از رجعت، «استوديو آونگ» را راهاندازي کرد و صدابرداري ميکند. عبدي يميني، پژمان حکيمي و امير شاملو نيز در اين گروه ميگنجند.اما ديگر موزيسينهاي فعال در عرصهموسيقي ايران، کساني هستند که هويتي غير ايراني دارند. ولي با حضورشان ديدگاهي متفاوت و مفيد در موسيقي ايران ايجاد کردهاند. توجه کنيد:
- «درشن جوت سيک آنند» نوازندههندي تباري است که در ايران متولد شده. پدر بزرگاش به دليل علاقهاي که به ايران داشت، پس از تاسيس مدرسهاي در سيستان و بلوچستان، در ايران ماندگار شد. درشن، سيک است و به دليل همين شمايل و عمامه اي که بر سر ميبندد، در کنسرتها جلب نظر ميکند. او نوازندهتوانايي در نواختن تبلا است.
- «الياس حميدي» پسرک نوجوان افغاني که ميتواند يکي از بهترين نوازندگان تبلا باشد، از دوران کودکياش تبلا مينواخت و حضورش در کنسرتهاي «فرمان فتحعليان» جلب نظر ميکرد. اين پسر پس از مدتي که به کشورش برگشته بود، دوبار به ايران بازگشت و در آخرين کنسرت فتحعيان حضور داشت.
- «هنريک ناجي» نوازندهگيتار و خوانندهسوئدي است. ناجي 4 سال پيش از سوئد به ايران آمد و پيش از آن به فعاليتهاي موسيقي در کشورش ميپرداخت. او توسط «مريم مقدم» همسرش، با موسيقي و شعرهاي کلاسيک ايران آشنا شد و قطعاتي را بر مبناي رباعيات خيام ساخت و تنظيم کرد. ناجي دليل انتخاب اشعار کلاسيک را پرداختن به قدمت و ريشه اصلي شعر و موسيقي ايران ذکر ميکند. او در حين مطالعه ترجمههاي انگليسي اشعار کلاسيک ايران با رباعيات خيام ارتباط بيشتري برقرار کرد. او کنسرتهايي برگزار کرد و همراه با نوازندگان ايراني، نوعي موسيقي جهاني را ارائه داد و خود رباعيات خيام را به زبان انگليسي خواند. او مدتي است که هم در ايران و هم در سوئد زندگي ميکند.
- «آنتوني آردين» نوازندهساکسيفون از انگليس است. او نيز پس از ازدواج با دختري ايراني، به دليل پارهاي از مسائل به ايران آمد و توسط اينترنت سعي در يافتن موزيسينهاي ايراني کرد. او اولين اجرايش را در ايران، تيرماه 1382 با کنسرت گروه «همساز» به سرپرستي مسعود شعاري تجربه کرد و سپس در آلبوم «درسايه باد» که مجموعهاي است از کنسرتهاي گروه موسيقي همساز، بين سال هاي 82 تا 85، ساکسيفون نواخت. آردين علاقهبسياري به موسيقي ايراني و تلفيق سازها و نواها دارد.
- هستند بسيار نوازندگان و آهنگسازاني همچون «لوريس چکناواريان» که هم در ارمنستان و هم در ايران به کار آهنگسازي و رهبري ارکستر مشغول است؛ يا «کريستف رضايي» که او نيز هم در ايران و هم در فرانسه به موسيقي کلاسيک و تلفيقي ميپردازد.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به بالاترین بفرستید:


مطلب را به بالاترین بفرستید:
مطلب را به بالاترین بفرستید:
| Design By : Night Skin |



















.jpg)
.jpg)




