دست نوشته های یک نیمچه روزنامه نگار
رضا الله قلی پور
قورباغه : زندگي شايد همين است!! چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند بقيه قورباغه ها دركنار گودال جمع شدند و وقتي که عمق گودال را ديدند به آن دو قورباغه گفتند : ديگر چاره اي نيست شما بزودي خواهيد مرد. دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند اما قورباعه هاي ديگر به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد به زودي خواهيد مرد . بالاخره يكي از قورباغه ها تسليم گفته هاي قورباعه هاي ديگر شد و دست از تلاش برداشت. او لحظاتي بعد مرد. اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست ازتلاش بردارد اما او با توان بيشتري تلاش كرد عاقبت از گودال خارج شد. وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند مگر تو حرف هاي مار را نشنيدي؟ قورباغه نگاهي پر از غرور به آنها انداخت و حرفي نزد .دوباره پرسيدند ؟ بازجوابي نداد. بعد معلوم شد كه قورباغه ناشنواست! در واقع او درتمام مدت فكر مي نمود كه ديگران او را تشويق مي كنند!!
مطلب را به بالاترین بفرستید:
| Design By : Night Skin |





