دست نوشته های یک نیمچه روزنامه نگار
رضا الله قلی پور
زندگی مجازی : اعتماد آفرینی یا خلق انسان های چند شخصیتی روزهای زندگی در این دوران در دنیای پیچیده ارتباطات و اطلاعات شپری می شود. دنیایی که اندیشه های سنتی جای خود را به اندیشه های مدرن فرهنگی و اجتماعی داده است. جوان امروز اگر چه مثل گذشته چوپانی هم کند ولی به لطف تکنولوژی توانسته با ارتباطات ماهواره ای و اینترنتی به تماس های بیکران فکری و اندیشه ای دست یازد. این تحولات در جوامع توسعه یافته تراز اول با تولید فرهنگ و پرورش انسان هایی با دیدی بازتر همراه بوده است. ولی در ممالکی نظیر کشورهای جهان سوم که تکنولوژی یهویی و نه با نیاز و ارضای نیازمندی بلکه جهت بدست آوردن بازار پولی وارد شده به همین خاطر در این جوامع آن نتایچ مثبتی که برای جوامع پیشرفته حاصل شده بدست نیامده است. که نمونه بارز آن را می توان در اتاق های چت اینترنتی مخصوص این جوامع مشاهده کرد. برای نمونه من خودم با آدی واقعی که معرف اسم و شخصیت واقعیم بود وارد اتاق های چت می شدم و می دیدم که چه جو بل بشوری در این اتاق ها حاکم است. به همین دلیل با یک تئوری که هدفمند بود وارد شده و این سوال را مطرح می کردم که: « چطور می توان در دنیای مجازی اعتماد آفرینی کرد » ، « چه کسی می خواهد با یک فرد واقعی چت کند؟ » و... از بین تمامی کسانی که از روی کنجکاوی تماس می گرفتند فقط این نتیجه تا به حال برایم حاصل شده که جوانان فقط و فقط جهت چرت بازی از این تکنولوژی جادویی قرن در اتاق های چت بهره می برند و دیگر هیچ...!! 1- در جهان سوم هستیم!! در زمره کشورهایی که هنوز بیل و کلنگ را زمزمه اشعارشان قرار داده اند و تعصب کور را وجدان و قهر و جنگ را نهایت همه چیز می دانند... ما در جهان سوم هستیم!! پیوسته برای زنده ماندن در تلاشیم و تنها ثانیه ای برای زندگی کردن فکر نکردیم!! ما به همه چیز ، جز خودمان فکر می کنیم!! می سوزیم ، اما آتش را نفرین می کنیم!! می بازیم ، اما بر قسمت لعن می فرستیم!! سیل کاشانه مان را می برد ، اما قهر طبیعت را مورد تهاجم قرار می دهیم! انگار در دنیای خیال ، در عالم اوهام و در زمین نفرین شده زنده مانده ایم! و برای نمردن در جدالیم ، جدالی سخت با همه کس ، با همه چیز!!...ما در جهان سوم هستیم... 2- تازه می خواهیم خودمان را تعریف کنیم!! هنوز نمی دانیم کیستیم! به چه باید تلاش کنیم!؟ و برای چه باید فکر کنیم!؟ هنوز بیداری را نمی شناسیم! و خواب را تجویز طبابت بیماری هایمان می دانیم! گر چه تمدن ما ، تمدن بزرگی است ، به خاطر اینکه سنگ نبشته ها آن را نمایان داشته! اما تعریف هویتمان چه با تمدن و چه با فرهنگ ، تعریف نا آشنا ، نامفهوم و بی اصالتی است!! قوم فارس تاریخ دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی را با خود یدک می کشند و بدان فخر می فروشند و با مناجاتی انحراف آمیز از آن یاد می کنند! اما به یک باره می بینی برای گسترش اقمار جمعیتی سرزمین تاجیکستان و قسمتی از افغانستان را از آن خود خوانده و میلیون ها جلد کتاب و جزوه برایشان می فرستند! ، برنامه تلویزیونی و ماهواره ای تدارک می بینند و هزاران کار به اصطلاح فرهنگی دیگر !! ترکان آذربایجان ، تاریخ هفت هزار ساله بر خود دست و پا کرده ، سنگ نبشته ها را کند و کاو می کنند ، جمهوری آذربایجان ، قسمتی از ترکیه و تا سرحدات تهران را از آن خود می خوانند ، اما هنوز یک قطعه غزل به زبان مادریشان ازبر نیستند!!! اکراد ، ایران را از آن خود می دانند! و گهگاهی خود را از آن ایران نمی دانند ، کردان ترکیه و عراق را نیز دوست دارند. اما هنوز نمی دانند که آیا کردان از آن ایرانند یا اینکه کردان برای کردانند!!؟ قوم بلوچ و عرب نیز نموداری با فراوانی کم و بیش به همین مقدار. در این بین هیچ کدام خود را آن چنان که باید بشناسند نمی شناسند!!؟ و این ناهمگونی در ائدلوژی و مبانی و ساختار فکری یعنی رخنه و رشد اندیشه های ناصواب در اندیشه ایرانی است که ساخته و پرداخته قرن ها تصفیه حساب های بی پایه نژادپرستانه می باشد که بحرانی را خلق کرده ، بحرانی که اندیشه جهان سومی است و در جهت گذر از این بحران دوباره گرایش غیر معقول به سوی هویت یابی معمول گشته و باز بحران هویتی دیگر با رنگ و لعابی دیگر نمود می یابد بدون هیچ توجه به نسل هایی که در این بین جز « فنا » تعریفی نمی توان بدان ها داد و به دین منوال باید باورمان شود که پندارمان از فلسفه بودنمان غلط و آلوده به جهالت است ، جهالتی که قرون متمادی است بر آن تکیه زده و از زندگی فقط زنده ماندن و نمردن را آموخته!! 3- باید بیداری را تجربه کنیم!! ما باید بیداری را تجربه کنیم! ، بیداری تکامل دهنده و عنصر اصلی چالش سخت زندگی است. بیداری نگاهبان زمین ، حیات و خود انسان است. ما را در خواب ، سخت بیماری است و این زاده مطلق است. پگاه روشن فردا در بیداری امروزمان رقم خواهد خورد. تاریخ را بگذاریم به تاریخ ، ما خود در آنچه هستیم تاریخ می نگاریم. اما امروز را باید تاریخی دیگر به نظم درآریم. نظمی موزون ، ردیف در ردیف! و زندگی را شادتر از دیروز و امیدوارتر برای فردا گردانیم. نسل ها را برای خوب زیستن ، تربیت و آرزوها را در حقیقت وزن نماییم. ما نباید مثل بسیاری ، خود را به اصطلاح « نسل سوخته » بنامیم. یا مثل بسیاری دیگر « نسل فراموش » شده. ما به یقین نه نسل سوخته ای هستیم و نه نسل فراموش شده ، بلکه ما نسل خود ساخته ای هستیم که باید این ساختن را برای نسل فردا بنایی استوار گردانیم. باید هوشیار باشیم که صدای دانایی مان تعریف در بیداریمان است و خواب در وقت سحرمان ، ما را در دنیای سوم ( جهان سوم ) ردیف داده است و این نکته را نباید از یاد برد که رسیدن به درجات رفیع زندگی مادی و معنوی جز در سایه بیداری ، از دید حقیقت محال است!! مطلب بالا دست نوشته سوم من در این چند روز بود ولی با این تفاوت که این نوشته از طرف یک دوست زمانی که در یک نشریه دانشجویی بودم اهدا شد تا در یکی از شماره های آن نشریه چاپ شود. چند روز پیش شنیدم که این مطلب برنده چندین جایزه از جشواره نشریات دانشجویی کشور در سال 84 شده است به همین دلیل با این نوشته هم خواستم یادی از دوران گذشته کرده باشم و هم آن مطلب را با شما خوانند محترم یک بار دیگر مرور کرده باشم......اگه نظر شما را هم راجع به این مطلب بدونم ممنون میشم...............................................................رضا الله قلی پور اصلا چنین زندگی سختی را دوست ندارم چرا که داشتن زندگی که چنین همه را از تو برانند چیز خوبی نیست .... این ، عین بی تفاوتیه... خنده آوره ، نه ، کسی که اسمشو گذاشته یه نیمچه روزنامه نگار چیزی برای نوشتن و گفتن نداره...اصلا از وقتی که دلم می خواسته باید بنویسم و از موقعی که این وبلاگ را راست و لیست کردم که حرف های دلم رو بنویسم به این ذهن لعنتی چیزی خطور نمی کنه که نمی کنه ، نمی دانم شاید نسبت به زمان های گذشته که سرم پر از باد نوجوانی و جوانی بود و زیاد به این زندگی عوامانه نزدیک نشده بودم دنیای پرحرفی و به خیال خود با حقی داشتم ولی از وقتی که رفتم داخل لایه های زندگی هر کسی که در اطرافم بوده ، فهمیدم که نه بابا اونجوری هام که فکر می کردم نیست ، هر کسی برای زندگی خودش یه دنیای دیگه ای تعریف کرده که فقط و فقط همه چیز را برای خودش می خواد...جالبه ، نه ، برای کسی که متولد هزار و سیصد و پنجاه و هشته و هی تو سرش کوفته می شه که « نسل سوخته » ، از زندگیش همین چند خطو بتونه بنویسه ، شاید دیگه من هم تو لایه های زندگی مثل همه هضم شدم و دیگه برام فرق نمی کنه دختر همسایه تو سرما بلرزه یا دو کوچه آن طرف تر گاری سبزی فروشی توسط بعضی ها چپ شده... این عین بی تفاوتیه، مرحله ای که نسل گذشته و حالمان گرفتارش شده و می شود ... حال چطور باید بیرون آمد را نه من تونستم بفهمم و نه کسی تونسته تا حال به من بفهمونه...نمی دونم شاید شما بتونید.... نمدانم برای شروع بهتر است یانه ولی می دانم که صلح جهانی بس شکستنی است!!

![]()

| Design By : Night Skin |




